تجربه ۵۶

 

۱. جنگ و صلح

 

می خواستم از «جنگ» بنویسم، دیدم که شعر جنگ غمگین است

می خواستم از «صلح» بنویسم، دیدم که بغض شهر سنگین است

پروانه ای از پنجره آمد، من را پیِ خود تا خیابان بُرد

یک لحظه غفلت کردم و دیدم پروانه زیرِ چرخِ ماشین است

در شهر گشتم... گشتم و گشتم، دیدم شهیدی نیست، مردی نیست

دیدم که این شهر پر از پوچی، خالی از عشق و شعر و آیینه است

هر کوچه ای نام شهیدی داشت یعنی که: از این کوچه مردی رفت

انگار در تاریخ این مردُم، عاشق کُشی یک رسم دیرین است

در شهر گشتم... گشتم و دیدم این مُرده های ظاهراً زنده

از تو فقط یک «اسم» می دانند، افسوس... رسم روزگار این است

برگشتم از راهی که می رفتم، پروانه ام را بادها بُردند

باید برای «جنگ» بنویسم هرچند حرفِ صُلح، شیرین است...

 

۲. تقویم انتظار

 

چه کسی می تواند از تقویم، کم کند روزهای غمگین را

لااقل برگ زردی از پاییز یا که یک روز برف سنگین را

چه کسی می تواند از تاریخ کم کند روزهای تلخش را

دارها، سنگسار، زندان ها، کالبدهای شمع آجین را

چه کسی می تواند از دل من، چند دانه «دعا» قبول کند

با خودش سمت آسمان ببرد ذکرهای «الهی آمین» را

چه کسی می تواند از سر لطف،«هر چه را باد کرده» سهم کند

«سفره» و «نان» و «باغ ملّی» را، «پپسی» و «سینمای فردین» را

یا اگر نه، کمی عوض بکند جای یک چند سال را با هم

چند قرنی به قبل ها ببرد ارتباطات عصر ماشین را

جای «من» نیست «قرن جنگ و فلز»، لااقل کاش یک نفر باشد

یا کمی جابجا کند «آن» را یا کمی جابجا کند «این» را...

  

۳. درخت های ملک آباد

 

نه تو، نه عشق، نه چیزی برای من مانده

نه حسّ مشترکی بین ما دو تن مانده

دلم «ملک آباد» است بی‌درختانش که بی تو منتظر حرکت ترن مانده

 

قطار شهری خوشبخت! رد شو از دل من

که توی گوش من آهنگ تن‌تتن مانده

گذر کن از دل این شهر ظاهراً زنده

از این همه جسد توی پیرهن‌مانده

 

گلوله‌ی غمگین زیر روسری سفید!

هنوز منتظرت این گلنگدن مانده

میان این همه تابوت، یک نفر زنده‌است

که دردهای قدیمیش در بدن مانده

 

من از خیابان‌های جدید می‌ترسم

از این همه انسان‌های بی‌کفن مانده

از این همه چشم خیره به نبودن تو

از این زبان‌های گنگ در‌دهن‌مانده

 

من از خیابان‌هایی که بی‌تو... می‌ترسم

شبیه افغانی‌های بی‌وطن‌مانده

 

هنوز روسریت را به خواب می‌بینم

شکوه گلّه که در خواب کرگدن مانده

«به جست‌و‌جوي تو

                         بر درگاه کوه

                                       می‌گریم»

به انتظار کمی عاشقت‌شدن مانده

 

اگر چه هیچ برایم نمانده باور کن

هنوز در دل من، درد کاملاً مانده

 

۴. وطن

 

عشق! ای موطن غم‌انگیزم توی این روزهای بی‌وطنی

حسّ هر روز رو‌ به‌افزایش بین احساس‌های کم‌شدنی

از من از تو سراغ می گیرند، تو که در دستشان مچاله شدی:

«طرح یک قلب تیر‌خورده، یک‌اسم، پشت هر اسکناس ده‌تومنی»

 

قلب من مثل قلب تهران است، انقلاب است قبل آزادی

وطنم را نجات خواهد‌ داد، عشق من مثل جنبش مدنی

 

عشق ممنوع، عاشقی ممنوع، دفعتکم عن‌المراتبکم

تا همیشه شراب خواهم خورد پیش چشمان محتسب، علنی

 

تازیانه زنید جسم مرا، روح من عاشق است و می ماند

روح من تازه می شود هر بار زیر بار شکنجه‌ی بدنی

 

وطن مادران بی فرزند! عشق! ای آخرین پناه همه...

آن قدر شعر می‌شوم در تو که بگویند من تو اَم تو منی

روزهامان اگرچه شب‌زده‌اند، با من ای عشق، ای اهورازن!

بین باتوم‌ها و اسلحه‌ها، بین سربازهای اهرمنی،

زیر باران گاز اشک‌آور، روی خون‌های تازه بر معبر

در خیابان غزّه‌ی تهران، می‌توانی کمی قدم بزنی...

  

۵. شیراز

 

آه شیراز! شهر شعر و شراب، شهر هر گوشه اش هزاران باغ

شهر دستان مست ساعدها، ساعد ساقیان سیمین ساق

شهر با شیشه های زیر بغل، چرخ خوردن کنار رکن آباد

شهرِ هر خانه: کنج میخانه، شهرِ هر کوچه: کوچه ی عشّاق

من در این شهر عاشق تو شدم: شهر هر لحظه عاشق یک عشق

من در این شهر عاشقت ماندم: شهر هر شاخه وقف چند کلاغ

من سرگشته چرخ می خوردم بین ماتیک ها و ماشین ها

شیخ می گشت گرد شهر ولی دورِ شمسِ تو بود دورِ چراغ

بعد تو سالهای سال دلم رفت سعدیه دور حوض نشست

رفت شاه چراغ خلوت کرد با غم رفتنت رواق رواق

حال برگشته ای چه کار کنی؟ حال من را به چی دچار کنی؟

داغدار هزار لبخندم، روی قلبم هزار داغ فراق

دل من! خوش مباش با دل او! سنگ سنگ است و شیشه می شکند

عشق را از سیاهی دل سنگ، دل آیینه ام! مگیر سراغ

آه شیراز، شهر شعر و شراب، شهر هر گوشه اش هزاران باغ

شهر  هر خنده اش بدون تو درد، شهر هر بوسه اش  بدون تو داغ 

رفته ای و نشسته ای آنجا، بغل حافظیه، منتظری

تا خود صبح پیش حافظ باش، می روم من سراغ شاهچراغ