سایه‌ی حافظ / چرا ابتهاج حافظ زمانه ماست؟/ مقاله من در شماره ۱۴۹ مجله صدا

هفته‌نامه خبری تحلیلی صدا شماره ۱۵۰ (نسخه PDF)

«وقتی پدرم تو بنگاه مستقل آبیاری بود، من که بچه بودم گاهی می رفتم اداره پدرم. در واقع از بس شلوغ می کردم پدرم منو برد به اداره مستقل آبیاری... اونجا مثلاْ منو استخدام کرد و آخر ماه از جیب خودش به من حقوق می داد. سه ماه تابستان ۱۳۱۹ من اونجا به اصطلاح کار می کردم... یه کارمند پدرم، ظاهراْ دفتردار، یه دیوان حافظ به من داد از اون چاپ سنگی ها. نمی دونم چی شد که کتاب خودشو داده بود به من که دیگه از من پس هم نگرفت. این اولین دیوان حافظ من بود. همون موقع خیلی از شعرهای حافظ رو خوندم. دومین حافظ رو هم که چاپ پژمان سال ۱۳۱۸ بود بعد از این خریدم. حافظ پژمان چاپ برادران علمی. دارم هنوز. آقای زهرایی هم این اواخر دوباره جلدش کرده. یک دو سال بعدش چاپ قزوینی رو خریدم»(سایه، به نقل عظیمی و طیه، ۱۳۹۲: ۸۳۵). این، روایت حافظ زمان ماست از نخستین مواجهه اش با حافظ شیراز. روزهایی که نه «حافظ ما» بوده است و نه «سایه» شعر ایران. امیرهوشنگ ابتهاج بوده است، فرزند میرزا آغاخان ابتهاج و فاطمه خانم رفعت. متولد ششم اسفندماه۱۳۰۶َ، رشت.(ساور سفلی،۱۳۸۷: ۱۹)

خودش می گوید اولین باری که حافظ را خوانده، آن را خیلی عجیب و غریب دریافته و  به همین دلیل چندسال بعد آن، با سعدی انس گرفته و پرورده سعدی شده. اما سایه سعدی پرورد ما، گو این که خود عین ادبیات فارسی باشد، همچون جویبار شعر کهن پارسی، با رودخانه سعدی به دریای حافظ می ریزد و خود حافظ حافظه ما می شود.

سیر مروارید  غلتان شعر  ابتهاج در دریای بی کران غزل حافظ با تکرار تصاویر و برداشت های فرمالیستی آغاز می شود. سپس «سایه» جریان کلامی خود را از حافظ وام می گیرد و در این مسیر نه تنها موفق به ارایه تصحیح ارزشمند «حافظ به سعی سایه» می شود بلکه در برخی وجوه موفق به ارتقاء سبک شعری خاص حافظ نیز می گردد. البته این نظر مخالفینی جدی مانند رضا براهنی و محمد مختاری نیز داشته است (مختاری، ۱۳۸۷: ۱۲۹).

***

محمود امیدسالار در سخنرانی دسامبر۲۰۱۲ خود در دانشگاه UCLA امریکا می گوید: سایه به حق پرچمدار غزل حافظانه در ادب نوین فارسی است. آشنایی عمیق او با زبان و موسیقی شعر حافظ نه تنها در تصحیح  او از دیوان خواجه پدیدارست، بلکه در سروده هایش نیز موج می زند (امیدسالار، ۱۳۹۱:۱۸۰) محمد حقوقی مهم ترین نکته راجع به غزل ابتهاج را نزدیکی زبان غزل او به زبان غزل حافظ می داند(حقوقی، ۱۳۸۷:۵۲۲).

تاثیر حافظ بر غزل سایه را می توان در سطوح مختلف زبان و تصویر شعر ابتهاج مشاهده کرد. چه در محتوا که حافظ می گوید «سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد/ آن چه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد» و سایه می نویسد: «اینجاست یار گمشده، گرد جهان مگرد/ خود را بجوی سایه اگر جست و جو کنی»

چه در ساخت که همچون حافظ که می گوید «روزگاری شد که در میخانه خدمت می کنم» سایه می سراید «روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید» و چه در برساخت شعر او مانند «ساقی به دست باش که این مست می پرست...» در مقایسه با شعر حافظ: «ساقی به دست باش که غم در کمین ماست» و نمونه این ها که به اندازه تک تک صفحات اشعار ابتهاج گسترده شده است.

***

پیوند عمیق تر شعر ابتهاج و حافظ را می توان با تحولات اجتماعی سیاسی دهه های ۴۰ و ۵۰ مرتبط دانست. جایی که سراینده شبگیر نیز مانند عموم شاعران هم عصر خود، از راحت کلامش می کاهد و به مجازها و استعارات روی می آورد و درنهایت، مانند اغلب شاعران، به سوی نماد کشیده می شود(عابدی، ۱۳۷۷: ۱۴۴) و در شعر سایه نیز همچون عموم شاعران روشنفکر آن دوران، «شب» در صدر نمادها قرار می گیرد. رضا براهنی در توضیح این نمادگرایی، دوره معاصر خود را «عصر شب» می نامد و می گوید: من اغلب شاعران و نویسندگان نیم قرن گذشته ایران را متعلق به عصر شب می دانم (براهنی، ۱۳۷۱: ۱۷۴).

این سمبولیسم رایج البته وجه ضعیف‌تر «رندی» شعر سایه است. رندی بزرگ تر شعر وی را باید در «حافظ‌وَشی» شعر او جست‌و‌جو کرد. او برای حفظ پویندگی و تاثیر شعر خود در زمانه اختناق سیاسی و اجتماعی، یک شیوه تجربه شده را انتخاب می کند: »زبان رندانه حافظ»

حافظ: از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت/ عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی

سایه: چه جای گل که درخت کهن ز ریشه بسوخت/ از این سموم نفس کش که در جوانه گرفت

عبدالعلی دستغیب، نخستین کسی است که شعر سایه را حافظانه می خواند و این گونه به معرفی آن می پردازد: «شعر اجتماعی سایه مطالب روز و تاثرات عاطفی است که با وزن بیان شده است»(دستغیب، ۱۳۴۸: ۹۰). غلامحسین یوسفی، غزل ابتهاج را از نظر رنگ اجتماعی یادآور شیوه حافظ می داند(یوسفی۱۳۷۹: ۷۶۱) و اخوان ثالث درباره شعر وی می گوید: سایه می کوشد بین یوش و تبریز کشوری مستقل بنا کند و به نظر من در آستانه توفیق است(اخوان ثالث، ۱۳۷۲: ۷۸). احتمالاْ اگر امید امروز در میان ما بود، با صراحت بیشتری این کشور نوساخته را جایی در حوالی شیراز می دانست.

ابتهاج خود در مقدمه مجموعه سراب، با اظهار ندامت به خاطر غفلت از حال و روز مردم وطنش، با آن ها عهد می بندد «آواز خود را در این شب تنگ سر خواهم داد و به گوش دورترین ستاره بیدار آسمان خواهم رساند». و این عهد و پیمان، سرآغاز هجرت او از شعرهای شخصی و اروتیک به سمت چکامه های اجتماعی و سیاسی است: «دیرست گالیا/ هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست/ هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان/ هنگامه رهایی لب ها و دست هاست/ عیان زندگیست...»

یکی از بهترین تعبیرها درباره پیوند شعر سایه و حافظ، این گفته شفیعی کدکنی است: «شعر سایه استمرار بخشی از جمال شناسی حافظ است. سایه در عین بهره وری خلاق از بوطیقای حافظ، همواره در آن کوشیده است که آرزوها و غم های انسان عر ما را در شعر خویش تویر کند. برخلاف تمام کسانی که با جمال شناسی شعر حافظ، به تکرار سخنان او و دیگران پرداخته اند»(شفیعی کدکنی، ۱۳۸۶: ۶۲)

***

مرحله تازه ای از گرفتاری. این بار به سال ۱۳۶۲ و نه در نظام پهلوی. ابتهاج را به زندان می برند. یک سال بعد که ظاهراْ با وساطت شهریار از زندان نجات می یابد، رابطه اش با حافظ جان تازه می گیرد. سالیان بعد زندان، سال های «حافظ» است «به سعی سایه». ۱۳۶۴ دوره ای دیگر در زندگی سایه آغاز می شود. این فصل را او در هم نفسی با «حافظ» می گشاید و حدود یک دهه جسم و روحُ و توش و توانش را در تهیه و تنظیم متن منقح و آراسته ای از دیوان «لسان الغیب» می گذارد. اما امواج زندگی سایه را ناگزیر از مسافرت به اروپا و اقامت در شهر کلن آلمان می کند: ۱۳۶۶. پیش از ان همراه دوستش «محمدرضا شفیعی کدکنی» به دیدار «شهریار» می رود. دیداری که م.سرشک درباره آن سرود: از بیم گذشتیم و به امید رسیدیم/ با سایه به سرمنزل خورشید رسیدیم... (عابدی،  ۱۳۷۷: ۵۷)

کوشش و جست و جوی سایه درباره حافظ سرانجام در سال ۱۳۷۳ انتشار می یابد و در سه قطع وزیری رحلی و جیبی تا سال ۱۳۷۶ سه بار تجدید چاپ می شود. استقبال از آن بسیار است. در نظر بسیاری از دوستداران حافظ سایه روش شناسی و دقت های یک محقق را با ذوق و حسن سلیقه ی یک شاعر آرام توام کرده و دیوانی پدید آورده است که در دست گرفتن ورق زدن و خواندن هر غزل آن لذت بخش است.» (امامی، ۱۳۷۳: ۷۴)

بهاء الدین خرمشاهی درباره این تصحیح می گوید: «حافظ به سعی سایه» به نوعی حسن ختامی بر تصحیح دیوان حافظ است.  تصور می کنم بعد از کوشش های ارزنده استاد هوشنگ ابتهاج در این زمینه،فقط به شرطی تصحیح جدید جایز است که یا نسخه های نو یافته،قدیمی تر باشد یا روش تصحیح از آنچه ابتهاج در مقدمه ذکر کرده؛آکادمیک تر و علمی تر باشد.

 

***

سایه، خود درباره احساسش نسبت به حافظ می گوید: «احساس پیوند ازلی و ابدی با حافظ دارم.... یه بیتی ساختم، تو یار خواجه نگشتی به صد هنر هیهات/ که بر مراد دل بی قرار من باشی، داره به معشوق ازلی و ابدی می گه تو همونی که با حافظ سر و کار داشتی و یار او نشدی با همه هنری که او داشت حالا می آی یار من بشی... پیوند عمیقی با حافظ دارم. .واقعا دردش درد منه. عشقش عشق منه. معشوق من همون معشوق حافظه که براش شعر می ساخت... »(سایه، به نقل عظیمی و طیه، ۱۳۹۲: ۸۳۶)

او البته از تصحیح دیوان حافظ نیز فراتر می رود. به حق، و البته با اضطراب، به انتخاب های شعر او ایراداتی وارد می کند و به آهستگی می گوید : « ... حافظ جان! این کلمه رو چرا این جوری کردی؟ اون هم فکر می کرد و می گفت: آره درست می گی آفرین! بعد دستشو می ذاشت رو شونه ام و می گفت: آفرین و می خندید. من هم عیش می کردم از آفرین حافظ....»(همان: ۸۳۷)

منابع و مآخذ:

- ابتهاج، امیرهوشنگ (ه. ا. سایه). (۱۳۸۱). سیاه مشق. تهران: کارنامه.

- اخوان ثالث، مهدی. (۱۳۷۲). حریم سایه های سبز (مجموعه مقالات)، زیر نظر مرتی کاخی. تهران: زمستان.

- امامی، کریم. (۱۳۷۳). «حافظ به سعی سایه و مطالبی دیگر». کلک. ماره ۵۵-۵۶. ص ۸۴.

- امیدسالار، محمود. (۱۳۹۱). «شعر هوشنگ ابتهاج(سایه)ّ»، متن سخنرانی در دانشگاه UCLA. بخارا. شماره ۸۹-۹۰. ص ۱۸۰

- براهنی، رضا. (۱۳۷۱). طلا در مس (در شعر و شاعری). تهران: نویسنده.

-.-------(۱۳۷۰). شبگیر. تهران: توس.

- حقوقی، محمد. (۱۳۸۷). مروری بر تاریخ ادب و ادبیات امروز ایران. تهران: قطره.

- دستغیب، عبدالعلی. (۱۳۴۸). سایه روشن شعر نوی پارسی. تهران: فرهنگ.

- ساورسفلی. سارا. (۱۳۸۷). ای عشق همه بهانه از توست. تهران: سخن.

- شفیعی کدکنی، محمدرضا. (۱۳۶۹). آینه در آینه (برگزیده اشعار هوشنگ ابتهاج). تهران: چشمه.

- ----------(۱۳۸۶). «سایه، آینه‌دار غم‌ها و شادی‌های عصر ما». نگاه نو. شماره ۷۳. صص ۶۲-۶۳

- عابدی، کامیار. (۱۳۷۷). در زلال شعر. تهران: ثالث.

- عظیمی، میلاد. و طیه، عاطفه (۱۳۹۲). پیر پرنیان‌اندیش. تهران: سخن.

- مختاری، محمد. (۱۳۷۸). هفتاد سال عاشقانه. تهران: تیراژه.

- یوسفی، غلامحسین. (۱۳۷۹). چشمه روشن، دیداری با شاعران. تهران: علمی.

۵ شعر منتشر شده از من در شماره ۵۶ مجله تجربه

 

تجربه ۵۶

 

۱. جنگ و صلح

 

می خواستم از «جنگ» بنویسم، دیدم که شعر جنگ غمگین است

می خواستم از «صلح» بنویسم، دیدم که بغض شهر سنگین است

پروانه ای از پنجره آمد، من را پیِ خود تا خیابان بُرد

یک لحظه غفلت کردم و دیدم پروانه زیرِ چرخِ ماشین است

در شهر گشتم... گشتم و گشتم، دیدم شهیدی نیست، مردی نیست

دیدم که این شهر پر از پوچی، خالی از عشق و شعر و آیینه است

هر کوچه ای نام شهیدی داشت یعنی که: از این کوچه مردی رفت

انگار در تاریخ این مردُم، عاشق کُشی یک رسم دیرین است

در شهر گشتم... گشتم و دیدم این مُرده های ظاهراً زنده

از تو فقط یک «اسم» می دانند، افسوس... رسم روزگار این است

برگشتم از راهی که می رفتم، پروانه ام را بادها بُردند

باید برای «جنگ» بنویسم هرچند حرفِ صُلح، شیرین است...

 

۲. تقویم انتظار

 

چه کسی می تواند از تقویم، کم کند روزهای غمگین را

لااقل برگ زردی از پاییز یا که یک روز برف سنگین را

چه کسی می تواند از تاریخ کم کند روزهای تلخش را

دارها، سنگسار، زندان ها، کالبدهای شمع آجین را

چه کسی می تواند از دل من، چند دانه «دعا» قبول کند

با خودش سمت آسمان ببرد ذکرهای «الهی آمین» را

چه کسی می تواند از سر لطف،«هر چه را باد کرده» سهم کند

«سفره» و «نان» و «باغ ملّی» را، «پپسی» و «سینمای فردین» را

یا اگر نه، کمی عوض بکند جای یک چند سال را با هم

چند قرنی به قبل ها ببرد ارتباطات عصر ماشین را

جای «من» نیست «قرن جنگ و فلز»، لااقل کاش یک نفر باشد

یا کمی جابجا کند «آن» را یا کمی جابجا کند «این» را...

  

۳. درخت های ملک آباد

 

نه تو، نه عشق، نه چیزی برای من مانده

نه حسّ مشترکی بین ما دو تن مانده

دلم «ملک آباد» است بی‌درختانش که بی تو منتظر حرکت ترن مانده

 

قطار شهری خوشبخت! رد شو از دل من

که توی گوش من آهنگ تن‌تتن مانده

گذر کن از دل این شهر ظاهراً زنده

از این همه جسد توی پیرهن‌مانده

 

گلوله‌ی غمگین زیر روسری سفید!

هنوز منتظرت این گلنگدن مانده

میان این همه تابوت، یک نفر زنده‌است

که دردهای قدیمیش در بدن مانده

 

من از خیابان‌های جدید می‌ترسم

از این همه انسان‌های بی‌کفن مانده

از این همه چشم خیره به نبودن تو

از این زبان‌های گنگ در‌دهن‌مانده

 

من از خیابان‌هایی که بی‌تو... می‌ترسم

شبیه افغانی‌های بی‌وطن‌مانده

 

هنوز روسریت را به خواب می‌بینم

شکوه گلّه که در خواب کرگدن مانده

«به جست‌و‌جوي تو

                         بر درگاه کوه

                                       می‌گریم»

به انتظار کمی عاشقت‌شدن مانده

 

اگر چه هیچ برایم نمانده باور کن

هنوز در دل من، درد کاملاً مانده

 

۴. وطن

 

عشق! ای موطن غم‌انگیزم توی این روزهای بی‌وطنی

حسّ هر روز رو‌ به‌افزایش بین احساس‌های کم‌شدنی

از من از تو سراغ می گیرند، تو که در دستشان مچاله شدی:

«طرح یک قلب تیر‌خورده، یک‌اسم، پشت هر اسکناس ده‌تومنی»

 

قلب من مثل قلب تهران است، انقلاب است قبل آزادی

وطنم را نجات خواهد‌ داد، عشق من مثل جنبش مدنی

 

عشق ممنوع، عاشقی ممنوع، دفعتکم عن‌المراتبکم

تا همیشه شراب خواهم خورد پیش چشمان محتسب، علنی

 

تازیانه زنید جسم مرا، روح من عاشق است و می ماند

روح من تازه می شود هر بار زیر بار شکنجه‌ی بدنی

 

وطن مادران بی فرزند! عشق! ای آخرین پناه همه...

آن قدر شعر می‌شوم در تو که بگویند من تو اَم تو منی

روزهامان اگرچه شب‌زده‌اند، با من ای عشق، ای اهورازن!

بین باتوم‌ها و اسلحه‌ها، بین سربازهای اهرمنی،

زیر باران گاز اشک‌آور، روی خون‌های تازه بر معبر

در خیابان غزّه‌ی تهران، می‌توانی کمی قدم بزنی...

  

۵. شیراز

 

آه شیراز! شهر شعر و شراب، شهر هر گوشه اش هزاران باغ

شهر دستان مست ساعدها، ساعد ساقیان سیمین ساق

شهر با شیشه های زیر بغل، چرخ خوردن کنار رکن آباد

شهرِ هر خانه: کنج میخانه، شهرِ هر کوچه: کوچه ی عشّاق

من در این شهر عاشق تو شدم: شهر هر لحظه عاشق یک عشق

من در این شهر عاشقت ماندم: شهر هر شاخه وقف چند کلاغ

من سرگشته چرخ می خوردم بین ماتیک ها و ماشین ها

شیخ می گشت گرد شهر ولی دورِ شمسِ تو بود دورِ چراغ

بعد تو سالهای سال دلم رفت سعدیه دور حوض نشست

رفت شاه چراغ خلوت کرد با غم رفتنت رواق رواق

حال برگشته ای چه کار کنی؟ حال من را به چی دچار کنی؟

داغدار هزار لبخندم، روی قلبم هزار داغ فراق

دل من! خوش مباش با دل او! سنگ سنگ است و شیشه می شکند

عشق را از سیاهی دل سنگ، دل آیینه ام! مگیر سراغ

آه شیراز، شهر شعر و شراب، شهر هر گوشه اش هزاران باغ

شهر  هر خنده اش بدون تو درد، شهر هر بوسه اش  بدون تو داغ 

رفته ای و نشسته ای آنجا، بغل حافظیه، منتظری

تا خود صبح پیش حافظ باش، می روم من سراغ شاهچراغ