ابد و یک روز
1. دیشب به لطف بازار سیاه فیلم فجر، به دیدن «ابد و یک روز» نشستیم. فوق العاده بود.
2. سال گذشته، در یکی از نشست های نقد فیلم جشنواره، گفتم که فیلم های درجه یک امروز ایران، تنها کاری که انجام می دهند روایت ساده و صادقانه زندگی روزمره ماست. ابد و یک روز هم از این قاعده مستثنا نیست. اید و یک روز نه سیاه است و نه سیاه نمایی می کند، طنز تلخ زندگی واقعی است.
3. پریروز، مصطفی علیپور، دبیر کارگاه جشنواره شعر انقلاب، بحث را به اینجا کشید که چرا شعر امروز و شاعر معاصر، آینه روز و روزگار جامعه خود نیست؟ دوستان نظریاتی ایراد کردند و من بچه شهرستانی هم نظرم را گفتم: به نظر من هر دوی این نظریات اشتباه است. هم شعر امروز و هم شاعر امروز، دقیقاً آینه روزگار خود است.
دقیق تر نگاه کنیم: شاعران بسیاری را می شناسم و می شناسید که اتفاقاً روح زمان خود هستند. مردمشان را می شناسند، درک می کنند و با آن ها نفس می کشند. این شاعران جوان البته می دانند چه می خواهند بگویند و چرا می خواهند بگویند اما... مساله چگونگی است!
برخی شاعران جوان امروز به چنان بلوغی رسیده اند (چه در غزل و چه در شعرهای نو) که می توانند هر آنچه می فهمند و می خواهند و احساس می کنند را در ادبیات خود جاری کنند اما...
مساله از همین «اما» آغاز می شود. گرهی در کار است. «اما» یا «اماها»یی، بین شاعر و شعرش فاصله انداخته است.
شعر شاعر امروز، به این روایت، دقیقاً شعر زمان خود است. بیایید اسمش را بگذاریم مکتب شعر «امّا»! جریان ادبی پوک، تکراری، کم محتوا، بی خاصیتو در یک کلمه واپس گرا. نوشته های پوک ما آینه پوک زیستن ماست.
4. آیا شعر معاصر ما به یک «اصغر فرهادی» نیاز دارد تا با ادبیات خود ده ها سعید روستایی به جامعه هنری جهان معرفی کند؟


