وقتی که بزرگ می شوی شاید دید تو به زندگی چنین باشد:

یک جنگل؛ پشت هر درخت آن، شاید یک گرگ در کمین باشد

هر بار که می روی خیابان تا راهی بروی، کمی نفس بکشی

از هر موتوری که هست می ترسی؛ می ترسی از این که «شاید این باشد»

 

از خواب هنوز می پری هر شب، هر روز هنوز گریه خواهی کرد

از این که سبب شدند بابایت، پیش تو... نه، در دل زمین باشد

 

حتماً که هنوز استرس داری، حتماً که هنوز عاشقش هستی

من مطمئنم که در جوانی هم، احساس تو با پدر عجین باشد

 

هر جمعه که می روی به دیدارش، گل می بری و به خنده خواهی گفت:

«تا دست مرا نگیری و نبری، اوضاع من و شما همین باشد»

 

تو با او از «اقتدار» خواهی گفت، از این که پس از پدر چه‌ها کردند

یاران پدر که هم قسم بودند سرباز امیر مومنین باشند

خواهد خندید و با تو خواهد گفت: «این دانش هسته ای که حقّ ماست

باید که به شیوه های صلح آمیز در خدمت حفظ سرزمین باشد»

 

آری، پدرت همیشه اینجا هست تا که من و تو به یادمان باشد

با مرگ نمی رسد به پایان او  که با خود عشق همنشین باشد

 

وقتی که بزرگ می شوی حتماً از یاد نمی بری تو، آرمیتا

روزی که پدر شهید شد تا که «UCF»، «فردو»، «پارچین» باشد...