تبليغاتX
اولین پنجره

روزنامه ی خصوصی مصطفی توفیقی

اصدقائی المولعون بلأدب

اقامة جائزة سلمیة «فدوی طوقان» للشعر اتاحت فرصةً لتزاید الکتابة عن السلام و إعادة التطر فی الکتابة عن «المحبة». تذّرعاً الی هذا،

قد ساهمت فی هذا المؤتمرمع دیوان باللغة العربیظ بعنوان «حدائق الزیتون المعلقة» نیابةً عن الشعب الایرانی و شعرائها و کتابها. اشعاری فی هذا الکتاب کلها تطلّعنا لإحلال السلام و الهدوء فی بلادکم الذان لن یتحققا إلا بالحوار بالمحادئة فی جوٍ حادیً.

لن تظّل الحرب ثابتة و ستنها رجدرها فما یبقی تاریخ بشع و لا یُصدَّق  ، التشع بإعتبار ما یُحلّ الانسان بمتجانسه و لا یُصدَّق باعتبار إلحاحه علی الخطاً المجرد.

«التفکیر» و «الإنصاف» یقدران أن یسرّعا الی انهیار جدار الحرب البشع. لِمَ مایلزم المسلمون علی انفسهم الإنتناع منهما(التفکیر و الانصاف) اکثر من الآخرین و هم شعب یبعث الابنیاء  و المفکرون من بینهم؟ و لِمَ یِردّون حمامیات السلام الی العمش بإرادة عامة؟

الشعب الفلسطینی و الاسرائیلی اللبیبون علی وجه الخصوص متنورون و الکتاب ذوو حق أن یبر موا العزم حول مصیر حریتهم وأمانهم دون تدخلات الأجانب . قرار وفقاً للتفکر العامة للوصول الی السلام الدائم یضع شعب بلادی و کل بلاد العالم آمالهم فی قرارکم. قرارٌ أن یقدر       رَدّ السلام و العشق و التفاهم الی العالم.

مصطفی توفیقی، می2012، ایران

+ تاريخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 22:27 نويسنده مصطفي توفيقي

ابتدا:

1. هفته های سخت تمام شد. خستگی به جا مانده از این چند هفته ی اخیر آن قدر زیاد هست که امسال هم درست روزهای برگزاری نمایشگاه کتاب، جایی غیر از تهران را برای مسافرت انتخاب کنم. امسال هم مثل همه ی سال های گذشته به نمایشگاه کتاب نمی آیم. کتاب هام اما هستند. فکر می کنم لااقل هفت هشت تا از کتاب هام در این نمایشگاه حضور دارند. از دوازده جلد کتاب جدیدی هم که برای نمایشگاه امسال آماده کرده بودم، «صلح یعنی تو بر می گردی» دوشنبه از چاپ بیرون می آید و می توانید روزهای آخر نمایشگاه در غرفه ی حوزه هنری سراغش را بگیرید. دفتر دوم مجموعه ی مرثیه ها، مرثیه ای برای درخت ها، در چاپخانه است و همان روزها می توانید در غرفه ی «کتابدار توس» پیدایش کنید؛ دفتر نخست این مجموعه با عنوان «مرثیه ای برای گنجشک ها» را «سخن گستر» منتشر کرده بود که فکر می کنم نسخه های معدود باقی مانده از چاپ اول و دوم آن هم در غرفه ی انتشارات سخن گستر عرضه می شود. «چرا به روزنامه ها گفتم که دوستت دارم» به نمایشگاه نمی رسد اما به فاصله ی یکی دو هفته در کتابفروشی ها عرضه می شود. وضعیت انتشار بقیه ی کتاب های جدیدم فعلاً مشخص نیست. کمی خسته ام و بعد از مدت کوتاهی استراحت، به انتشار آن ها هم رسیدگی می کنم. فکر می کنم انتشار بعضی از این کتاب ها خوشحالتان می کند. لااقل امیدوارم.

2. جایزه ی ادبی معتبر «فدوی طوقان»، این ماه در امارات و اردن برگزار می شود. بهانه ای است برای گردهمایی شاعران جهان که دغدغه ی صلح خاورمیانه را دارند. مجموعه ای از شعرهای من به زبان عربی هم در این گردهمایی خوانده و بررسی می شود. اسم کتاب هست «حدائق الزیتون المعلقه» به فارسی می شود: باغ های معلق زیتون. به همین دلیل، پست بعدی وبلاگ را به زبان عربی منتشر می کنم. در نوشته ی آینده ی این وبلاگ که مخاطبان تازه ای خواهد داشت، چند سطری برای مخاطبان ادبیات در فلسطین و اسرائیل می نویسم و بخشی از دغدغه های خودم را با آن ها در میان می گذارم.

3. ماهنامه ی «رودکی» مجدداً منتشر شده است. در مشهد، این مجله را می توانید از کتابفروشی های معتبر مشهد تهیه کنید: امام، قلم، هیواد، شقایق و... اگر به هر ترتیب به این مجله دسترسی پیدا نکردید به من ایمیل بزنید: mostafatowfighi@yahoo.com

سپس:

سال پیش در چنین روزهایی به بهانه ی روز بزرگداشت «فردوسی» و «خیام» به دعوت دانشجویان دانشگاه آزاد اسلامی مشهد، سخنرانی داشتم در مورد «تاثیر شاهنامه بر روش فکری جامعه ی ایرانی». از هوچی گری برخی مثلاً استادهای آن دانشگاه که «دستی در به هم ریختن کافه و دانشگاه دارند» که بگذریم، فیلم آن سخنرانی هم ظاهراً نیست و نابود شد. همان وقت ها و کمی بعد از آن سخنرانی بود که وبلاگ قبلیم مسدود شد و وبلاگ خانه ی شاعران جوان هم دزدیده شد. سایت هایی هم که متن آن سخنرانی را منتشر کرده بودند، چند روز بعد، آن گفته ها را از خروجی خود برداشتند. مدتی قبل، جناب ابراهیم گلستان هم در مصاحبه ای که با «تجربه» داشتند به تکرار انتقاد نسبت به روش «اندیشه گی» شاهنامه پرداختند. علیرغم قابل توجه بودن کلیت صحبت های ایشان، به نظرم روش پرداختن شان به این موضوع، بسیار سهل انگارانه و سطحی بود. به هرحال آن اتفاق ها و این صحبت ها، بهانه ای شد تا به باز انتشار  سخنرانی بپردازم. این متن، توسط یکی از دوستان نویسنده از روی فیلمی پیاده شده است که توسط گوشی موبایل یکی از دانشجویان گرامی گرفته شده و توسط ایشان در اختیارمان قرار گرفته. از   هر دوی این دوستان، صمیمانه سپاسگزارم.

 

تأثیر شاهنامه بر روش فکری جامعه ی ایرانی

متن کامل سخنرانی در جمع اساتید و دانشجویان ادبیات و زبان شناسی دانشگاه آزاد مشهد

چهارشنبه 28 اردی بهشت ماه 1390

 

سلام. عصر بخیر. از من خواسته اند که در روز بزرگداشت خیّام در مورد فردوسی صحبت کنم.

طی یک هفته ی اخیر، روزهای بزرگداشت، صدها بلکه هزاران سخنرانی، گفت و گو، یادداشت و مقاله در مورد فردوسی گفته و نوشته شده؛ وجه تشابه همه ی این نوشته ها و گفته ها طی هفته ی اخیر و عموم آن چه در مورد فردوسی و شاهنامه گفته شده در همه ی دوران پس از فردوسی، وجه اشتراکشان تعریف و تمجید از شاهنامه ی فردوسی و شخص فردوسی و اخلاقیات این ها است، این که فردوسی اخلاق گرا است، مسلمان است، شیعه ی اثناعشری است و... این که حکیم است، فرزانه است... و اگر هم در این میان، انتقادی هم به شاهنامه ی فردوسی بوده، مثل صحبت های استادم جناب شاملو، همواره با سانسور و بایکوت رو به رو شده.

من پیش از این با شما در مورد نقد اخلاقی شاهنامه صحبت کرده ام؛ این که چرا من شاهنامه را متنی ضد اخلاقی و بد اخلاق می دانم. امروز می خواهم به طور خلاصه در مورد روش فکری شاهنامه و تأثیر آن بر روش اندیشه گی، روش فکری جامعه ی ایرانی صحبت کنم.

شاهنامه الگویی کلّی دارد که همه ی ما از دوره ی ابتدایی تا راهنمایی و دبیرستان و بعد دانشگاه، در کتاب های درسی خوانده ایم؛ این که گفته می شود شاهنامه از سه بخش- سه کتاب، سه دوره – تشکیل شده است: دوره ی اساطیری، دوره ی حماسی یا پهلوانی و دوره ی تاریخی. این الگو، الگوی فکری شاهنامه را هم تشکیل می دهد؛ یعنی انطباق وجود دارد بین الگوی داستانی و الگوی فکری شاهنامه. امروز می خواهیم در مورد این الگوی فکری صحبت کنیم. من در سه بخش، یک بار در مورد این که «این الگو به طور کلی چیست؟»، بعد در مورد «نقدی که ما به این الگو – به طور محض و مستقل از متن- داریم» و بعد در مورد «مطالعه و نقد این الگو در ساختار شاهنامه» صحبت می کنم.

به شکل های مختلفی می توان به این الگوی حماسی- اساطیری شاهنامه نگاه کرد. یک نگاه که ما داریم همان شکل ظاهری شاهنامه است که با دوره ی اساطیری شروع می شود و بعد دوره های حماسی و تاریخی به دنبال آن می آید. از جهتی دیگر، می بینیم که به هر یک از این بخش ها که وارد می شویم، هر سه بعد، هر سه عنصر اساسی تشکیل دهنده ی شاهنامه، به نوعی در آن بخش دخالت می کنند. مثلاً اگرچه در بخش تاریخی یا اساطیری، تاریخ یا اسطوره نقش اصلی را دارند، اما آن دو عامل دیگر هم حضور دارند؛ در دوره ی اساطیری، تاریخ و حماسه حضور دارند. در دوره ی تاریخی، حماسه و اسطوره حضور دارند و همین طور است در دوره ی حماسی. اما عنوان هر دوره به این دلیل تعیین شده است که در هر دوره یک الگو، یک عنوان خاص، پررنگ تر و بزرگ تر می شود و بر بخش های دیگر غلبه می کند و آن ها را تحت تأثیر قرار می دهد؛ این هم یک شکل دیگر حضور، جریان و تعامل این سه عنصر با یکدیگر است.

اما آن چه که من می خواهم در این جا به آن بپردازم، شکل ماهوی ارتباط این ها با هم است نه این ترکیب؛ به عکس ترکیب ظاهری شاهنامه که با اسطوره شروع می شود و بعد حماسه و تاریخ در پی می آید، اصولاً اسطوره است که از دل تاریخ بر می آید و حماسه که زاییده ی اسطوره است.

تاریخ یک اتّفاق در ابتدا طبیعی و در انتها طبیعی است، یک پیش آمد است، یک پیش آمده است، واقعه است که اتفاق افتاده؛ اما اسطوره - به قول رولان بارت- یک اتفاق در ابتدا سیاسی و در انتها طبیعی است. یعنی چه؟ یعنی تفکر عمومی جامعه با بخشی از تاریخ همراهی می کند، بخشی از تاریخ را با خودش به دوره های بعد می کشد، بخشی که اصولاً درست یا کامل نیست اما جامعه به هر دلیلی دوست دارد با آن همراهی کند.  دقّت کنید نمی گویم جامعه این را انتخاب می کند یا جامعه این را می خواهد؛ جامعه با آن همراهی می کند؛ ممکن است این خواست، خواست جامعه باشد یا نباشد؛ ممکن است خواست حاکمیّت باشد یا خواست عنصر دیگری باشد. جامعه با این همراهی می کند؛ پدیده ای است در ابتدا سیاسی امّا این انتخاب سیاسی جامعه، آن قدر در جامعه نهادینه می شود که جامعه یک آن به خودش می آید و فکر می کند که این ها واقعیّت است، در حالی که واقعی نیست، دروغین است، بی اساس است. به طور خلاصه اسطوره عبارت است از «تخیّل تاریخی جامعه»؛ یعنی آن چه جامعه فکر می کند هست اما نیست؛ اسطوره ایستاست، سرکوبگر است، محافظه کار است، به شما می گوید بنشینید، ایمان بیاورید، امید داشته باشید، می آید، انتظار بکشید، اسطوره ویژگی اش این است و برای همین هم در شرایطی به کار می آید که اغتشاش داخلی وجود دارد، هرج و مرج داخلی وجود دارد، در گیری داخلی وجود دارد. امّا وقتی حمله ی خارجی وجود دارد، مرزهای خارجی تهدید می شود، تهدید خارجی وجود دارد، این جا دیگر اسطوره کارکرد ندارد؛ چون نیاز به خیزش است، نیاز به قیام است، نیاز به انقلاب است، نیاز به جهاد است؛ اینجاست که اسطوره کارکرد خودش را از دست می دهد، لاغر و ضعیف و کوچک می شود. خوب باید فکری کرد. در این جا جامعه به فکر می افتد؛ حاکمیّت به فکر می افتد و حماسه شکل می گیرد. حماسه از دل اسطوره بر می آید. اسطوره های آسمانی، آنچنانی و دارای فرّه ایزدی، اسطوره های دست نیافتنی حالا نیاز است زمینی بشوند تا رو در رو به شما بگویند «برخیزید»؛ اینجاست که حماسه شکل می گیرد. اگر اسطوره «تخیّل تاریخی» یک ملّت است، حماسه «تاریخ تخیّلی» یک ملّت است یعنی تاریخی که وجود دارد امّا فانتزی شده، تخیّلی شده، خودخواسته شده است؛ به این ترتیب، شیوه ی فکری که تحت تأثیر روش فکری شاهنامه ی فردوسی بر  اندیشه ی جامعه ی ایرانی حکومت می کند، شیوه ای است ناشی از تعامل اسطوره و حماسه که اتّفاقاً شیوه ای است بسیار مخرّب و فاجعه بار.

امّا می خواهیم ببینیم چه نقدهایی به این شیوه ی فکری وارد است؛ من در این جا به دلیل محدودیت زمان از نقد حماسه صرف نظر می کنم؛ به اسطوره می پردازم که البتّه همان طور که گفته شد، حماسه هم به خودی خود، اصولاً و عموماً از دل اسطوره بر می آید. ابتدا نقدهایی که به اسطوره وارد است را بیان می کنم، بحران هایی که ناشی از اسطوره است؛ بعد می رویم سراغ شاهنامه و بحران های ناشی از بهره گیری از اسطوره ها را در شاهنامه، مطالعه و نقد می کنیم. من پنجاه شصت تا بحران که از دل اسطوره بر می آید را استخراج کرده ام که در این جا تعدادی از آن ها را به طور موردی بیان می کنم تا با این بحران ها آشنا شوید.

مهم ترین بحرانی که اسطوره ایجاد می کند، ضدّ اندیشه گی بودن است، ضدّ فرد بودن است؛ اسطوره ضدّ اندیشه است؛ به گفته ی آقای ارنست کاسیرر به نقل از ماکس مولر، لغت شناس بزرگ، اسطوره سایه ی تاریک زبان بر اندیشه است. آقای آدورنو رساله ای دارند که مشترکاً با آقای هورکهایمر نوشته اند به اسم «دیالکتیک روشنگری» که بخش عمده ی این رساله به نقد ضدّ اندیشه گی اسطوره اختصاص دارد.

اسطوره، ناشی از ضعف ذاتی زبان است؛ علی رغم شکل بادکنکی و بزرگ شده ی اسطوره، اسطوره ناشی از یک قدرت نیست، ناشی از ضعف ذاتی زبان است؛ آقای کاسیرر تأکید می کند که اسطوره فرآورده ی یک کوتاهی بنیادی و ضعف ذاتی زبان است.

اسطوره، تعریف ناپذیر است؛ رولان بارت در رساله ی اسطوره-امروز می گوید که اسطوره نه می تواند به وسیله ی موضوع خود و نه به کمک ماده ی خود تعریف شود و این تعریف ناپذیری در شکل حدّاقلی خود منجر به توتالیتاریسم، منجر به اقتدارگرایی، می شود.

اسطوره، به گفته ی آقای کاسیرر، مرز روشنی بین کلّ و جزء قائل نمی شود و جزء نماینده ی کل نیست بلکه عین کل است. این منجر می شود که اسطوره، پدیده ای ضدّ ارزش های فردی، ضدّ اخلاق فردی و ضدّ حقوق فردی باشد. به قول آقای لوی استروس، اسطوره پیرو هیچ قاعده ای نیست که این در حاکمیّت منجر به دیکتاتوری می شود و در جامعه منجر به آنارشیسم.

آقای رولان بارت معتقد است که اسطوره یک ارزش است؛ آدورنو معتقد است که همین ارزشمندی اسطوره منجر می شود که زیرساخت ایدئولوژی را تشکیل بدهد که از خطرات ایدئولوژی هم آگاهید.

اسطوره دروغ است؛ نورتروپ فرای، اسطوره شناس برجسته، در رساله ی ادبیات و اسطوره می گوید که رابطه ا ی شگفت اما پابرجا  و استوار میان اسطوره و داستان دروغ وجود دارد.

اسطوره برتری را انتسابی می داند، اخلاق گریز و هوس محور است؛ به نظر آقای نورتروپ فرای «انسان های متعلّق به طبقه ی حاکم که به زیردستانشان این مزیّت را دارند که از آنان شهوتران تر و هوسناک ترند، به وضوح همچون الگویی برای رقم زدن مشخّصات و خصایص خدایان اساطیر به کار رفته اند».

اسطوره توجیه کننده ی وضعیت موجود است؛ آقای فرای اعتقاد دارد «آن چه اسطوره مطرح می کند و عرضه می دارد، چیزی که در گذشته روی داده، نیست بلکه چیزی است که برای بر حق دانستن امری در حال حاضر، گمان می رود که در گذشته به وقوع پیوسته باشد؛ کارویژه ی اجتماعی چنین اسطوره ای، دلیل تراشی برای توجیه و تبیین اوضاع و احوال حالیه است، یعنی نه فقط توضیح می دهد که چرا بدین گونه عمل می کنیم بلکه چرا، علاوه بر آن، باید به چنین نحوه ی عملی ادامه دهیم.» این توجیه کنندگی اسطوره راه را بر نقد و شناخت می بندد و به سرکوبگری منجر می شود.

و نهایتاً این که – شاید مهم ترین بخش همین باشد از یک نظر- اسطوره بدنه ی اصلی وحی و مکاشفه است؛ روش دین بر اسطوره استوار است و به قول آقای فرای «بر پایه ی دروغ اسطوره، متون و نصوص مقدس وضع می شوند»، متون مقدّس علیرغم این که ساختی اسطوره ای و زیر ساختی تاریخی دارند، به خاطر آن عاطفه ی جمعی که اجازه نمی دهد به نقد و خوانش این ها پرداخته شود، هیچ کس جرأت نمی کند به این ساخت های اساطیری و زیرساخت های تاریخی نزدیک شود.

این ها بخشی از بحران هایی است که اسطوره در جامعه و روش فکری آن ایجاد می کند؛ طبیعتاً همه ی این نقدها به نظام اسطوره ای-حماسی شاهنامه هم وارد است اما علاوه بر این ها، به نگرش اساطیری-حماسی شاهنامه – خاصه – نقدهای دیگری هم وارد است؛ شاهنامه بحران های فکری دیگری هم در جامعه ایجاد می کند. من به دلیل کمبود وقت، فقط به دو تا از این بحران هایی که صرفاً توسط شاهنامه در روش فکری جامعه ایجاد می شود اشاره می کنم.

یکی تولید و تحریفی هست که در شاهنامه اتفاق می افتد؛ ظاهراً شاهنامه کارخانه ی اسطوره سازی و حماسه سازی و تحریف تاریخ است؛ تاریخ را تحریف می کند به نفع اسطوره و حماسه؛ مثلا در قضیّه ی حمله ی اعراب به ایران نه تنها فردوسی به اعتراض و نقد اکتفا نمی کند، بلکه مستقیماً به فحّاشی رو می آورد.

از طرف دیگر  سعی می کند از اسطوره و حماسه ایدئولوژی بسازد؛ مثلاً آژی دهاک ایرانی، یک رهبر دموکرات را تبدیل می کند به ضحاک، یک پادشاه بی اصل و نسب ماردوش؛ یا فریدون را که یک شخصیت کاملاً توتالیتر است که آمده تا جامعه ی طبقاتی را احیا کند؛ این را تبدیل می کند به یک پادشاه دارای فرّه ایزدی و فلان و بهمان. در حماسه هم همین طور است؛ مثلاً رستم و اسفندیار و امثال آن ها را که نگاه می کنید، می بینید که در حماسه ها هم یک دست اساسی برده است چه در تاریخی که تبدیل به حماسه کرده و چه در خود حماسه های ایرانی.

نقد دیگر به نگرش حماسی-اساطیری شاهنامه هم این است که فردوسی در شاهنامه ی خود به پشتوانه ی اسطوره های برساخته، ایدئولوژی ها را تقویت می کند که این ایدئولوژی ها عموماً در یک هرم جای می گیرند که یک ضلع آن ناسیونالیسم افراطی، ملی گرایی افراطی است مثل این که «هنر نزد ایرانیان است و بس»؛ یک ضلعش توتالیتاریسم، اقتدارگرایی، دیکتاتوری فردی؛ به قول آقای شاملو ظاهراً فردوسی هیچ حکومتی غیر از حکومت مطلقه ی فردی نمی شناخته؛ سراسر شاهنامه ذکر حکومت مطلقه ی فردی است و عموماً ستایش این نوع حکومت؛ و ضلع سوم شوونیزم و نژادپرستی است که توسط شاهنامه ترویج می شود؛ مثلاً خطاب رستم فرخّزاد به سعد وقّاص، ببینید چقدر توهین زشتی هست: «ز شیر شتر خوردن و سوسمار/ عرب را به جایی رسیده ست کار/ که تاج کیانی کند آرزو/ تفو بر تو ای چرخ گردون تفو» و یا خطاب یزدگرد به مرزبانان طوس:« از این مارخوار اهرمن چهرگان/ ز دانایی و شرم بی بهرگان/ نه گنج و نه نام و نه تخت و نژاد/ همی داد خواهند گیتی به باد/ از این زاغ ساران بی آب و رنگ/ نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ» و مانند این ها که کم هم نیست.

امیدوارم صحبت هایی که شد موجب کنار گذاشتن شاهنامه نشود؛ دوباره به سراغ شاهنامه برویم و با تعقّل و تدبّر و نگرش علمی به سراغش برویم و نه با پیش فرض های اشتباه. امیدوارم دریچه ای جدید به سمت مطالعه و خوانش درست شاهنامه گشوده باشیم و ممنون که وقتتان را به من دادید.

 

 

+ تاريخ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:51 نويسنده مصطفي توفيقي

سلاخی می گریست

به قناری کوچکی دل بسته بود...

ابتدا:

1. تبریک به معلم همیشه ام، آقای جواد کلیدری به خاطر انتشار کتاب «قطار ساعت هفت» که با همه ی بود و نبودهایش، بهترین مجموعه غزلی است که در یک سال گذشته خوانده ام.

2. تسلیت به استاد دکتر محمد جعفر یاحقی به خاطر سفر مادرشان به بهشت. تسلیت به همکلاسی قدیمی روزهای بر بادرفته، خانم نگار یاحقی یه خاطر لالایی هایی که نیست.

3. نخستین سخنرانی سالانه محیط زیستی انتشارات جهاد دانشگاهی مشهد با حضور دکتر مجید خدوم (استاد محیط زیست دانشگاه تهران)؛ شنبه 2/2/91 ساعت 5/5 میدان آزادی مشهد؛ پردیس دانشگاه؛ سازمان مرکزی جهاد دانشگاهی، سالن همایش.

4. ممنون از شما به خاطر لطفتان در پسند شعر من و فاطمه ی جان در سایت رسمی استاد احمد شاملو. خواهش این که: در سر زدن هایتان به این سایت، شعرهای شاعران گوناگون را بخوانید و در امتیاز دادن به شعرهایی که از نظرتان زیباست مشارکت کنید. باشد که این روش حضور در این رقابت، زمینه ی دوستی های بیش تر در جهان ادبیات را فراهم بیاورد و هم این که خواست عزیزمان، خانم آیدا سرکیسیان، به طرز شایسته ای ادا شود. این رقابت ادبی تا 29 آپریل ادامه دارد.

5. دیگر این که: امسال هم، کتاب هایی در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران خواهم داشت.

کتاب هایی که به احتمال زیاد به نمایشگاه امسال می رسند: صلح یعنی تو بر گردی(حوزه هنری) - مرثیه ای برای گنجشک ها(چاپ دوم/ سخن گستر) -مرثیه ای برای درخت ها(کتابدار توس) - چرا به روزنامه ها گفتم که دوستت دارم(شاملو یا کتابدار توس) - کتاب هفته ی شاعران جوان مشهد(12 جلد، خانه ی شاعران).

وضعیت صدور مجوز و حضور در نمایشگاه 6 جلد از کتاب هام هنوز مشخص نشده که احتمال رسیدن آن ها به روزهای آخر نمایشگاه وجود دارد:  از خنکای پیراهن صبا-  باروت بیاوریم خانه را روشن کنیم(ویرایش دوم، چاپ ششم)- پیاده در باران و     سه کتاب دیگر.

تعدادی از کتاب های قبلی من هم، در همین مدت به صورت الکترونیک در اینترنت منتشر می شود.

 سپس:

به روزرسانی این جمعه را اختصاص داده ام به چند نوشته از کتاب منتشر نشده ی «از خنکای پیراهن صبا» با این توضیح که:

یکی از  ویژگی های کارگاه های ادبی موفق، تحقیق جمعی در ادبیات و کشف هندسه ی شعر است. طی یک سال و نیم برقراری کارگاه خانه ی شاعران جوان، از خلال خواندن ها و بسیار خواندن ها و در کنار شب و روز خواندن هایی که لازمه ی برگزاری یک کارگاه ادبی است، توانستم حدود 50 فرمول شعر معاصر را کشف کنم و فکر می کنم بتوان به همین تعداد، فرمول هایی دیگر از شعر امروز را هم شمارش کرد که به این ترتیب کلید کشف بیش از 90 درصد از متون شعری معاصر در دست ما خواهد بود. بعدها توضیح خواهم داد که ساختار عمومی شعر امروز چگونه ایجاد شده است و با معرفی این فرمول ها این امکان را خواهیم داشت که بی نهایت شعر همسنگ با اشعار متوسط و خوب معاصر تولید کنیم. به هر حال، این چیزی جز ساختارمند بودن بخشی از شعر امروز و مربوط به ویژگی «قابل پیش بینی بودن این شعرها» است. به نظرم اسم این متن ها را به سختی می توان شعر گذاشت امّا قطعاً کشف و معرّفی فرمول  این متون، راه را برای بهبود کیفیت انبوه متون ضعیف و متوسّط تولیدی شعر امروز باز خواهد کرد.

یکی از این 50 فرمول، رابطه ای است که من نامش را گذاشته ام «اسم بازی»؛ در مورد چیستی آن در مقدمه ی کتاب «از خنکای پیراهن صبا» چیزهایی نوشته ام.

«اسم بازی» حاصل کشف شخصی من در شعر عموم شاعران همه ی دوران ادبیات فارسی است. پی بردن به اهمیت «اسم» و قدرت جاذبه ی آن در شعر قدیم و جدید و تلاش برای تسلط بر این قدرت در متن.

اسم بازی، نه شیوه و نه آرایه و شعر است. فرمولی است برای تولید متن های زیبا.

«از خنکای پیراهن صبا» با حدود 150 شعری که در خود دارد، فاش کننده ی این راز کوچک است. نخستین بار شعرهایی از این مجموعه را در آخرین جلسات دوره ی پیشین کارگاه برای بچه ها خواندم که فکر می کنم خوششان آمد. بخشی از این راز کوچک را هم با چند نفر از دوستان جوانم در میان گذاشتم که خوشبختانه نتیجه اش تولید بسیاری از متون خوب بوده است و امید به این که انتشار به زودیِ همه ی این فرمول ها، به ادبیات آینده ی ما کمک بکند.

بخوانید هفت شعر از خنکای پیراهن صبا:

 

هفت شعر منتشر نشده از کتاب «از خنکای پیراهن صبا»

گفت مشق نام لیلی می کنم

خاطر خود را تسلی می کنم

چون میسر نیست من را کام او

عشق بازی می کنم با نام او


121

صبا از عشق من رمزی بگو با آن شه خوبان که صد جمشید و کیخسرو غلام کمترین دارد

با من حرف بزن

هی با تو ام

در این تاریکی

اگر حرف نزنیم

 می میریم

 

شنیده ام پیش از ما

مردانی بودند زنانی را عاشق

به وقت گرفتن ماه

آتش زنه ها از کار افتادند

به مهتاب بعد

خون بود که در بستر رودخانه ها جریان داشت

زنانی بودند بی مردانی عاشق

زنان یاس و سردرگمی و غارهای خاموش

اجاق های کور و چشم های کم سو

 

با من حرف بزن

صبا از عشق من رمزی بگو

مخزن الاسرار دل

از این سه و نیم میلیارد زن که هر روز هوا را در ریه هاشان و هوس را در دلشان جا به جا می کنند

یکی تو نیستی

تو دلِ منی که نامت را «کلمه» گذاشته ام

تا بنویسمت

نامت را «خط» گذاشته ام

که نقاشی ات کنم

نامت را نَفَس

 

عشقنامه ی مینیاتوری منی که آهوها را رم می دهی نقش به نقش

گیسو ونگوگی!

پریشان خیال کدام جادویی در این تاریکی

که حرف نمی زنی

 

کمی کلمه ام کن بر دیواره های این غار هزاران ساله

کمی شکارچی نقاشی ام کن

 

129

دل ضعیفم از آن می کشد به طرف چمن که جان ز مرگ به بیماری صبا ببرد

 بودن یا نبودن؟

مساله این نیست آقای الف؟

 

بامداد که می شود دلم خیابانی می شود

دخترهایی که تنشان وطنشان

کولی

در به در

لاک پشت هایی که تخم هاشان را آب می برد

به هر سو

با پاهای کوچک و دست های تهی

تهی

 

عمر اقیانوس مستدام باد که هر چیز را می بلعد

 

ساحل سفید تنت کیش من بود

خلیج فارس لاک پشت ها و دختران خیابانی

در عصرهای گرم هرزه شدن باد

 

بودن یا نبودن؟

گور بابای شکسپیر وقتی

دل ضعیفم از آن می کشد به طرف چمن

که جان ز مرگ به بیماری صبا ببرد؟

بیماری در متن چه می کند

چه نمی کند با جراحتِ دل

من بیمارم یا تو

تو بیماری یا من

این هرمنوتیک لعنتی چرا آب به آتش من نمی ریزد

 

دریغ لاک پشت کوچکی که اسمش را اُفیلیا گذاشته بودم

دریغ املت خوردن به تنهایی در ساحل تخم های بر آب رفته

دریغ بیماری قشنگ دلم برایت تنگ شده

دریغ لیلی که سیاه بود

سیاه همچون اعماق آفریقای آیدا در ناگهان


130

سحر بلبل حکایت با صبا کرد که عشق روی گل با ما چه ها کرد

سحر بلبل حکایت با صبا کرد

که عشق روی گل با ما چه ها کرد

چه ها کرد؟

ها کرد

به شیشه ی بخار گرفته ی زمستان

لب هاش

نشانه رفته بود حیات را

که تهی بود

از پرنده و گیاه

تهی

مثل کلاس های دانشکده پس از تو

پس از ساعت هفت و نیم عصر

سفید

مثل روزنامه ها در عصر سانسور

 

حکایت، حکایت عاشقانه های ما    کیان نیست

با طبیعت جان دار علف و گل سرخ

حکایت شاعر نیست

در رفت و آمد صبا

حکایت

حکایت شیشه های مه گرفته ی جاده ای است

که اتوبوس هاش یکی یکی آب می شوند

 

دهانت را نمی بوسم

دهان زندانی مزه ی خون می دهد

طعم فراق

دهان تو به شربت و شیرینی عادت دارد

 

دهانت را نمی بوسم

مبادا زبانت دندان های شکسته را بشمرد

مبادا بفهمی که دوستت دارم

 

دهانت را نمی بوسم

مبادا ها کردن شیشه های زمستان فراموشت شود

 

بیا کمی شعر کلاسیک بخوانیم

ببین چگونه ماکیان حکایت می کنند

از روی گل

و من از روی تو

و دهانم از غذای سگ خور آسایشگاه

 

135

صبا کجاست که این جان خون گرفته چو گل فدای نکهت گیسوی یار خواهم کرد

نه عشق و نه آزادی

هیچ یک نبودند

رفته بودم خون بدهم

گفتند جذام داری

حق داشتند

عاشقت بودم

 

سر هر خیابان که می رسیدم

از هر غزلی که می دیدم

سراغت را می گرفتم:

صبا کجاست؟

که این جان خون گرفته چو گل

فدای نکهت گیسوی یار خواهم کرد

 

جواب می دادند:

انتهای همین کوچه

سمت چپ

پلاک بی خبری محض

 

هزارتا شمع روشن کردم

هزار تا خودکامه آتش زدم

هزار بار الله اکبر گفتم

پشت بام ها از کبوتر تهی شد شلّیک های هوایی نبودنت را

 

شنیدم

شهرک جذامی ها را خراب کرده اند

دفتر حزب را بسته اند

و عاشق را

به جای شراب، زمزم داده اند

از ته

 

نه عشق و نه آزادی

هیچ یک نبودند

دنبال تو می گشتم که الله اکبر شدم

جذامی شدم

 

147

نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد

نسیم

باد

صبا

 

هیچ دو واژه ای یکی نیستند

 

دوشم آگهی آورد که روزِ

محنت

غم

رو به کوتهی آورد

 

هیچ دو واژه ای یکی نیستند

 

به مادرم نامت را گفتم

مادرم گل داد

به شمعدانی پشت پنجره نامت را گفتم

شمعدانی دلش گرفت

 

پیر گفته بود:

عشق، خود می آید

آمد

وقتی تو رفته بودی

گلبرگ های مادرم ریخته بود و شمعدانی

زمستان را فراموش کرده بودم

 

شب ها، باد

عصرها، نسیم

صبح ها، صبا

صبح و ظهر و عصر و شبم شدی که مادرم شمعدانی را از زیر برف بیرون کشید و خودش زیر برف جا ماند

زمستان را فراموش کرده بودم

همه ی واژه ها را یکی می خواندم

لابلای شعرها دنبال تو می گشتم

 

175

صبا به تهنیت پیر مِی فروش آمد که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد

با پیر

نشسته بودیم و مِی می زدیم

صبا به تهنیت پیر مِی فروش آمد

پیر ما گفت:

پا شو برو یک بسته سیگار بگیر از سر کوچه

چه؟

مالبرو قرمز

زنده مانده بودم به خاطر عطر خوش یک زن

گفتم:

آلپاچینو نمی خواهی نور دیده ام؟

نیشخندی زد و گفت برو

 

در خیابان های یخ و تردید

پنجره های کیشلوفسکی بود که خاموش می شد

سفید

من بودم که دور می شدم

 

در خیابان های یخ و تردید

دو قلّاده به هم پارس می کردند و توده ای سیاه، پرهای یخ زده به دندان می کشید

 

در خیابان های یخ و تردید

عرفان، مُرده بود

آن سال

 عشق، جاندو بود

مِی تاثیر نمی کرد

 

برگشتم به خانه ی سفید

با بسته ای قرمز

و زانوهایی از خاک و خون و برف

پیر ما

روی کاناپه ولو شده بود

عطر تو پیچیده بود

و فاصله ی اسلحه با من، ماهیِّت وجود بود

 

187

بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد مگر دلالت این دولتش صبا بکند

 سیاستمدارِ عاشق

بر فرشِ قرمزِ گل سرخِ و غروب

کاخ های معلق بابل را طی می کرد

 

مردم نماز باران می خواندند و او

پی زلف یار

تاج را گوشه ی باغ رها کرده

مگر

دلالت این دولتش صبا بکند

 

ایستاده

شاید ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند

پارلمان

اعتصاب لبخند کرده بود

 

بارانی در کار نبود

مقام، گریه بود

در به در بود در باد و می رفت پیراهنش و او با پیراهنش

در به در بود و دلتنگ

پیش پا

گل سرخ و

سنگ

 

دلالتی در کار نبود

بوی زلفی در کار نبود

یار نبود

 

به شب شد

ماه نبود

سحر شد

مقام، شاه نبود

 

بی تاج و ردا

مسیحی بود که از صلیب بر می گشت

به سمت یاری که غار نبود

بی قرار نبود

+ تاريخ جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 18:33 نويسنده مصطفي توفيقي

ابتدا:

1. خانم آیدا سرکیسیان(شاملو)، جایزه ی شعری را در سایت رسمی استاد احمد شاملو تدارک دیده اند. به سایت این جایزه ی ادبی سر بزنید و در انتخاب شعر برگزیده شرکت کنید:

www.86.shamlou.org

 

2. آقای مهدی موسوی، در صفحه ی فیس بوک خود، شعر مشترکی از 19 شاعر را منتشر کرده اند. آقای محمد حسینی مقدم در بخش نظرات این صفحه، در مورد نبودن بخش هایی از متن اصلی شعر(که توسط من سروده شده) ، توضیح داده اند: « بندی که شما اضافه کردی به کار، زمانی به دست ما رسید که عملاً شعر جمع شده بود و مقدمه را من نوشته بودم و مجله را بسته بودیم داشتیم می رفتیم برای چاپ. نسخه تصحیح شده ای که اسم شما هم توی آن است را مهدی چون تهران بوده قاعدتاً ندارد ما هم در لحظه آخر عوض کردیم و اسم ها و شماره بندی بندها را تصحیح کردیم چون به هر حال وقتی یکی دو بند اضافه می شود کل ترتیب به هم می خورد و باز باید بنشینیم حساب کنیم بند شماره چند کار کی بود طبیعتا نسخه نهایی همانی بود که توی مجله چاپ شد اما مهدی که صد در صد فایل نهایی را نداشته من هم بعید می دانم الان آن فایل را روی هاردم داشته یاشم»

 برای خواندن متن اصلی و درست، رجوع کنید به: همین فردا بود(فصل نامه غزل پست مدرن)، شماره سوم(بهار 87)، صفحات 74 الی 77.

 

سپس:

مدتی پیش، هفته نامه ی «آسمان» پرونده ای در سوگ آقای رضا بروسان و خانم الهام اسلامی گشود تا ضمن پرداختن به عزاداری، کمی هم تاریخ شعر معاصر را دست کاری کرده باشد(!) علیرغم شرایط نه چندان مساعد آن روزهام، لازم دیدم در مورد آن نوشته توضیحاتی بنویسم که آسمان از انتشار آن ها سر باز زد. در به روزرسانی امروز، این یادداشت را برای نخستین بار منتشر می کنم با این توضیح که خوب است، در کنار خواندن این متن و حتّی الامکان پیش از آن، سری به آرشیو نشریاتتان بزنید و نوشته ی آقای «علی مصعودی نیا» در شماره 10 هفته نامه ی آسمان را مورد بازخوانی قرار دهید.

 

مردن به سبک کی؟!

ادبیات رضا بروسان، ادبیاتی جدی نبود

پاسخ به نوشته ی «مردن به سبک فروغ» از علی مصعودی نیا در شماره 10 آسمان

 

این هم از عادات ما شرقی هاست که مرده ی آدم ها –لااقل چند صباحی- از زنده ی آن ها برایمان عزیزتر می شود. حال و روز عوام الناسمان که معلوم است، روشنفکر جماعتمان هم از آن ور بام می افتد. یکی اش هم همین شیوه ی پرداختن مجله ی وزین آسمان به ذکر مناقب رفتگان در قالب «یادنامه ها» و آخری آن ها، یادنامه ی عزیزمان غلامرضا بروسان و همسرش، الهام اسلامی. من به عنوان یک دوست نه چندان صمیمی این خانواده که هر چند روز یک بار به بهانه ی شعر زیارتشان می کردم، به عنوان منتقدی که هم اولین خوانش ها بر روی کتاب های ایشان را در مطبوعات نوشته ام(خوانش کتاب بروسان در ماهنامه ی هنری تاک و زیباخوانی کتاب اسلامی در روزنامه ی شهرآرا) و هم مدرس کارگاه های ادبی انتشارات شاملو بوده ام(انتشاراتی که به خلاف ادعای نویسنده ی آن مجله، آقای بروسان حتی یک روز هم مدیریت آن را بر عهده نداشته اند) خلاف واقع هایی در نوشته های آقای مصعودی نیا خواندم که جز نوشتن این سطرها راهی ندیدم. در شرایطی که ترجیح می دادم در مورد ادبیات رضا بروسان چندان ننویسم و صحبت نکنم، نگرانی از یک تحریف دیگر در تاریخ ادبیات معاصر به من اجازه می دهد به این خلاف واقع ها پاسخ بگویم.

1 بروسان نه در دهه ی سوم زندگی –آن طور که نویسنده ی مقاله گفته است- بلکه در اوایل دهه ی چهارم زندگی خود، در سال 1384، در سن سی و دو سالگی، کتاب «یک بسته سیگار در تبعید» را به چاپ رساند. شعرهای دهه ی سوم زندگی بروسان، شیوه ای به کلی متفاوت از شعرهای این کتاب داشت.

2 درست است که رضا بروسان «آدمی بود از قشر فرودست و در مدرسه ای واقع در شهر مشهد زندگی ساده ای داشت» اما آن فرودستی اقتصادی و اجتماعی و این زندگی ساده، به هیچ وجه به معنی منزوی و گم نام و دور از هیاهو بودن او نبود. اتفاقا رضا همیشه یک شاعر جنجالی به شمار می آمد حتی اگر خودش نمی خواست، از سنین نوجوانی حضور فعالی در عرصه ی جدی ادبیات داشت هر چند به نظر من ادبیاتش، ادبیاتی جدی و قابل توجه نبود. رفت و آمدش به هیچ وجه به حضور «گهگاهی در جلسات شعری خصوصی» محدود نبود و معمولا هر جا چراغی برای شعر روشن بود، ایشان هم به آن جا رفت و آمدی داشتند، خصوصا بروسان پایه ی ثابت جلسات ادبی حوزه ی هنری و حتی اداره ی ارشاد بود. حالا اگر آقایان پایتخت نشین فقط دور و بر خودشان را می بینند و جدیت در ادبیات را با میزان رفت و آمد به تهران می سنجند، این به خودشان مربوط است.

3 نوشته اند «شعرش بدون تردید از شمس لنگرودی متاثر بود و نیم نگاهی هم به عباس صفاری داشت»، در گفت و گوهایی که با بروسان داشته ام، ایشان به طور جدی مسیر ادبی شان را جدا از روش جناب شمس لنگرودی می دانستند و هیچ وقت هم نامی از آقای صفاری نمی بردند. به حدس قریب به یقین می توانم بگویم که ایشان قبل از چاپ کتاب یک بسته سیگار در تبعید، کتابی از آقای صفاری نخوانده بودند و حتی شاید شعر شمس لنگرودی را هم مستقیما نمی شناختند چرا که اصولا آشنایی چندانی با ادبیات حرفه ای نداشتند و حتی تا همین سه چهار سال پیش در پنهان و آشکار به «کتاب نخواندن» خود افتخار می کردند. از طرف دیگر جهان دانشی و بینشی رضا بروسان اساسا جهانی متفاوت از دانش و بینش عباس صفاری تحصیلکرده و جهان دیده است و قابل قیاس نیست.

4 اگر «مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است» نشانه هایی از نوشتن های«شمس لنگرودی» دارد، یک بسته سیگار در تبعید مشخصا تحت تاثیر دو ضد تکنیک شکل گرفته بود، یکی جریان ساده نویسی همه گیر این روزها –که البته متولی آن را باید شمس لنگرودی بدانیم- و دیگر، رونویسی از کتاب های شعر ترجمه شده. خاصه شعرهای رضا بروسان در این کتاب تحت تاثیر ترجمه های احمد پوری و دیگران از شعرهای نرودا و ناظم حکمت و آخماتووا و برخی دیگر بود و این حضور شعر ترجمه آن قدر در یک بسته سیگار پررنگ بود که خیلی ها، به شوخی و جدی، این کتاب را «گزیده ی شعر شاعران جهان» می نامیدند. به طور مثال «هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر می گیرد، از ریل خارج نمی شود» از آخماتوواست و این سطرها عینا و یا با کمی تغییر از نرودا است:

*آیا  کسی شکوه های یک ماشین به سرقت رفته را شنیده است ؟ 

*نمی خواهم چون سنگ در سایه ام بیارامم

*روزی به سنگ بدل می شوم و در سایه ام می آرامم

*هر روز چیزی را به چیز دیگر تشبیه می کنم و باعث خوشحالی اشیاء می شوم 

که مثلا در مورد اخیر نرودا سروده است: «هر روز اشیاء را به هم می ریزم و به چیز دیگری تبدیل می کنم»

از این دست البته در نوشته های بروسان بسیار است اما مساله ی مهم در این است که چندین شعر کتاب «یک بسته سیگار در تبعید»  بعد از حذف رونویسی های ادبی از آن ها، هیچ کلمه ای برای زیبا بودن ندارند.

عجیب این که آقای شمس لنگرودی با چشم پوشی از چشم بندی های آقای بروسان ، شعر ایشان را «یکی از پر جلوه ترین شعرهای نسل جدید» خوانده اند و لابد شش سال پیش هم که پس از اهدای جایزه ی خبرنگاران به بروسان، گفته بودند «شعر برخی شاعران با نگاهی جهانی سروده می شود نمونه ی آن شعرهای غلامرضا بروسان است» منظورشان همین رونویسی های بروسان از شعر جهان بوده است! به یاد بیاوریم زمانی که در سال 84 دو روز مانده به اهدای جایزه ی شعر خبرنگاران،  شمس لنگرودی به نفع رضا بروسان  کنار کشید و بعد هم با دستان خودش این جایزه را به رضا اعطا کرد و بعد در سال 89 که سید علی صالحی جایزه ی نیما را نپذیرفت تا رضا بروسان آن را از زمین بردارد و در مراسم پایانی در غیاب شمس لنگرودی که این بار نه به انتخاب خود بلکه به نظر هیات داوران برگزیده نشده بود و به مراسم هم نیامده بود، در این مراسم این بار رضا بروسان بود که برای شمس لنگرودی شعر هدیه کرد و او را ستود.

5 در این عبارت که «شاعر منتخب داوران سید علی صالحی بود که با انصراف وی از پذیرش جایزه، هیات داوران جایزه را به نفر دوم – یعنی غلامرضا بروسان- اعطا کردند.» یک مغالطه ی بزرگ وجود دارد. واقعیت این است که صالحی هیچ وقت این جایزه یا حضور در این رقابت را نپذیرفته بود که حالا از پذیرش آن انصراف دهد. درباره ی چرایی رد کردن جایزه هم ظاهرا دو نظر داشتند که در دو جای مختلف مصاحبه شان با خبرگزاری ایلنا گفته بودند. یکی این که « سلامت جامعه ی فرهنگی برای امثال من یک اصل خلل ناپذیر است. به شدت نگران از کف رفتن این سلامت هستم. می ترسم فشارهای مضاعف اقتصادی، فقر و تهیدستی، عالی ترین میراث این مردم یعنی فرهنگ و معرفت ملی را نابود کند. گاهی نشانه هایی می بینم که تنم می لرزد. انسان ایرانی اهل این همه دروغ نبوده است.» و دیگر این که «مردم با آبروی ما گرسنه اند، با سیلی رخسار خود را سرخ می کنند. در این شرایط شرف شکن، دادن و گرفتن جایزه، یعنی چه؟ شجاعت اخلاقی حکم می کند اندکی هشیار باشیم و تحلیل درستی از شرایط به دست دهیم.» به هرحال  بروسان این جایزه را هم –مشابه جایزه ی خبرنگاران- در حالی از زمین برداشت که دیگری آن را بر زمین گذاشته بود. اما این بار او می بایست جایزه ای را که برداشته بود برای خودش و دیگران توجیه می کرد و برای همین هم تا توانست برای سید علی صالحی زد که حتما غرض مرضی در کارش بوده.

6  بنده، کم ترین تردیدی ندارم که آقای مصعودی نیا به هیچ وجه نخستین مجموعه ی شعر رضا – احتمال پرنده را گیج می کند- را ندیده اند و نخوانده اند و گرنه متوجه می شدند که ابداً ممکن نیست، مجموعه ی سوم بروسان را منتخبی از دو کتاب قبلی اش بدانیم. مجموعه شعر نخست بروسان که تا سال ها کنار انبار انتشارات سحوری خاک خورد و بعد هم بیش تر نسخه های آن پوسید، از تعدادی غزل و تعدادی سروده های دیگر تشکیل شده بود که این سروده ها هم کم ترین ارتباط زبانی و فرمی با شعرهای مجموعه های بعدی او ندارند. بنابراین کتاب «مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است» صرفا در ادامه ی زیبایی شناسی کتاب «یک بسته سیگار در تبعید» شکل گرفته و البته شعرهایی از آن مجموعه را نیز در خود دارد. این البته جدا از یک ارتباط معنوی طبیعی بین مجموعه ی آثار یک شاعر است.

7 از فروش قابل قبول کتاب های بروسان نوشته اند و از این که «انتشارات شاملو را در مشهد مدیریت می کرد». درست نیست. انتشارات شاملو توسط آقای شاملو –از کارمندان بنیاد شهید انقلاب اسلامی- تاسیس شده است و مدیریت می شود. نام این انتشارات هم هیچ  ربطی به «احمد شاملو» ندارد و بلکه صرفا به دلیل نام خانوادگی ناشر به ایشان پیشنهاد داده شده و ایشان هم پذیرفته اند. رضا بروسان در دو مرحله با این انتشارات همکاری کرده است. به عنوان مشاور ادبی یا درست تر، به عنوان یکی از مشاوران ادبی نشر شاملو در بخش شعر. بین این دو دوره ی همکاری هم یک فاصله ی بزرگ ایجاد می شود که این فاصله هم ناشی از استفاده ی رضا از فرصت به دست آمده و شکست مالی انتشارات در اثر همکاری ابتدایی با او بوده است.

8 قصه این است که شاملوی ناشر به توصیه ی برخی به رضا بروسان اعتماد می کند و او را به عنوان مشاور ادبی انتخاب می کند اما رضا بروسان با استفاده از این فرصت، یک سری کتاب های کم فروش دوستانش –و البته چند کتاب خوب را هم- به انتشارات پیشنهاد می کند. بعد هم گزیده هایی از اشعار شاملو و نیما و سهراب و فروغ و اخوان و شمس لنگرودی(!) را برای چاپ تحویل انتشارات می دهد. نشر شاملو از چاپ این کتاب ها استقبال می کند اما منتخب اشعار شمس لنگرودی به توصیه ی اداره ی کل ارشاد خراسان رضوی از بازار جمع می شود و سایر کتاب ها هم با اعتراض متولیان و صاحبان اصلی امتیاز نشر آثار شاعران، اجازه ی توزیع در نمایشگاه کتاب تهران را نمی یابند. انتشارات شاملو  از این فرصت طلبی، خسارت بزرگی را متحمل می شود. البته این روش برخورد رضا با ناشران سابقه ی طولانی داشت. بروسان موقع انتشار کتاب اول خودش هم بلای مشابهی را سر انتشارات سحوری آورده بود. کتابش را تحویل ناشر داده بود و درصد ناچیزی از هزینه ی چاپ کتاب را پرداخته بود. بعد از انتشار کتاب هم صد نسخه از کتاب را زده بود زیر بغلش و رفته بود دنبال زندگی اش. انتشارات سحوری مانده بود و هزینه ی پرداخت نشده ی کتاب و خسارت مالی و هزار جلد کتاب بروسان گوشه ی انبار و خاک خوردن کتاب ها!

9 اما داستان کتاب «منتخب اشعار شمس لنگرودی» این طور بوده است که آقای شاملو که اتفاقا ناشر متعهدی نیز هستند به رضا اعتماد می کند و کتاب های تحویل گرفته را بدون بررسی چندان برای دریافت مجوز نشر به اداره ی ارشاد می فرستند و اداره ی ارشاد هم طی یک قرار نانوشته با آقای شاملو بر حسب اعتماد سالیان، مجوز کتاب ها را فوراً صادر می کند. بعد از چاپ کتاب ها است که انتشارات متوجه می شود چه کلاهی سرش رفته: گزیده ای از کتاب «22 مرثیه در تیرماه» شمس لنگرودی که حتی خود ایشان هم آن را به صورت الکترونیک منتشر کرده بودند و ظاهراً رغبتی هم به چاپ کاغذی آن –لااقل در آن شرایط-= نداشتند، به کوشش غلامرضا بروسان در انتهای گزینه ی وی از شعرهای شمس لنگرودی گنجانده شده بود، آن هم با حذف تعداد قابل توجهی از شعرهای این کتاب کوچک. آن هم در شرایطی که کتاب های دیگر این مجموعه – مثل گزیده ی اشعار شاملو و گزیده ی اشعار فروغ- در نهایت احتیاط از قبل توسط خود رضا، سانسور شده بود. رضا بروسانی که چند ماه بعد در همایش گرامیداشت حامیان ولایت در 9 دی شعرخوانی کرد، در آن روزها  نوشته های لنگرودی در بزرگداشت جنبش سبز و شهدای آن را به فیمت بحران مالی و حیثیتی برای یک ناشر شهرستانی به چاپ رساند در حالی که انتشارات خود شمس لنگرودی –انتشارات آهنگ دیگر- برای چاپ این نوشته ها کوچک ترین تلاشی نکرد.

از اداره ی کل ارشاد خراسان رضوی – یا شاید اداره ی ارشاد مشهد- با آقای شاملو تماس می گیرند و می خواهند گزیده ی اشعار شمس لنگرودی از بازارر جمع شود. انتشارات شاملو هم همین کار را می کند. بنابراین هیچ وقت «وزارت ارشاد» حکم به «جمع آوری و ممنوعیت» این کتاب نداد بلکه خود آقای شاملو به درخواست «اداره ی ارشاد» پاسخ مثبت دادند و کتاب ها را به انبار برگرداندند و حالا هم هرکس می خواهد می تواند برود کل تیراژ این کتاب را به نصف قیمت از انبار انتشارات بخرد و ببرد هر جایی که اداره ی ارشاد در آن جا فعالیت ندارد، بفروشد!

10 در مورد دیگر کتاب های رضا بروسان:  ایشان مجموعا 12 کتاب منتشر کرده بودند، 9 کتاب با انتشارات شاملو، یک کتاب با انتشارات سحوری، یک کتاب به صورت ناشر-مولف و یک کتاب با انتشارات فرهنگ تارا که البته متولی انتشار آن، انتشارات مروارید بود(مجوز این کتاب را فرهنگ تارا گرفته بود اما تشریفات انتشار آن را، مروارید برگزار کرد). شش کتاب که همان مجموعه ی منتخب شعر شاعران بود که الآن گوشه ی انبار انتشارات شاملو است، در مورد وضعیت سه مجموعه شعر ایشان هم که نوشتم، یک کتاب دیگر ایشان، مجموعه ای بود با عنوان«به سمت رودخانه ی استوکس» که به هیچ وجه «آنتالوژی شعر شاعران مشهد» محسوب نمی شود بلکه مجموعه ای است از شعرهای تعدادی از دوستان نزدیک ایشان. کتاب دیگری هم منتشر کرده بود به اسم «عصاره ی سوما»(گزیده ی ریگ ودا) که نبود جز گزیده و تدوین کتاب های مشابه. این کتاب در شمارگان بسیار معدود و به صورت دستی چاپ شده بود تا رضا با تغییر عدد شمارگان آن در شناسنامه به وسیله ی خودکار و خودنویس(!)، تیراژ آن را به ده برابر و بیش تر برساند! غیر از این ها چند ماه قبل از انتشار کتاب «مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است»، مجموعه ای صوتی از یک دفتر از این کتاب با همین عنوان و با صدای رضا منتشر شد که احتمالا اطلاع از انتشار آن می توانست روح از همه جا بی خبر برگزارکنندگان جایزه ی نیما را برای اهدای جایزه به این کتاب مردد کند(!) به این ها باید اضافه کرد چاپ سه غزل از رضا بروسان در سال 1385 در کتابی با عنوان«زیر نور ماه»-منتخب شعر شاعران شاهد- به کوشش «محمد عباس منش».  ضمنا رضا بروسان مجموعه ای از نوشته های دوست مرحومش «رضا ضیائی نیا» را هم با انتشارت شاملو به چاپ رسانده بود با عنوان«کتیبه ی پنهان»؛ اگر بگذریم از تغییرات اساسی که در نوشته های ضیائی نیا اتفاق افتاد تا قابلیت چاپ این چنینی پیدا کنند، یک مساله هنوز برای من بی پاسخ باقی مانده است و آن این که رضا و دوستان نزدیکش چرا و چه طور ابتدا در نوشته هاشان نام او را به «رضا شهید ضیائی» تغییر دادند و بعد در برخی تقدیم نامچه ها و نوشته ها، آن کلمه ی«شهید» را اول نام او قرار دادند!

11 در سال های اخیر، رضا بروسان همیشه کتاب هایی برای انتشار داشت. خبر انتشار بیش تر این کتاب ها خیلی پیش تر از چاپ آن ها منتشر می شد. بعضی از این کتاب ها مثل «سکته ی سوم»، «کمی بودا» و «عاشقانه های یک سرباز» هیچ وقت منتشر نشد مثل این که اصلا وجود خارجی نداشته باشد حال آن که اسم ان ها را در مصاحبه ها و پشت جلد کتاب ها می خواندیم. البته من احتمال می دهم «عصاره ی سوما» همان کتاب «کمی بودا» است که قبل از چاپ، نامش را پشت جلد کتاب به سمت رودخانه ی استوکس دیده بودیم. اخیرا هم شروع کرده بود به جمع آوری اشعاری از شاعران مشهد-و یا خراسان- برای چاپ در یک کتاب. احتمالا خودش قبلا نام«اسب ها روسری نمی بندند» را برای کتاب انتخاب کرده بوده است(عنوان این کتاب از شعری از علی نجفی اقتباس شده است). به هر حال سرنوشت این کتاب هنوز چندان مشخص نیست.

12 به عکس نوشته ی آقای مصعودی نیا، رضا بروسان هیچ وقت تلاش نکرده است محصولی فلسفی و مدرن را پیش روی مخاطب شعرش بگذارد. اصولا نه فلسفه و نه مدرنیسم، هیچ وقت دغدغه ی رضا نبود و ایشان کم ترین مطالعه ای در این امور نداشت. در مورد رویکرد شعری خانم اسلامی هم باید گفت که بر خلاف نظر آقای مصعودی نیا، به هیچ وجه رویکرد اصلی ایشان به سمت شعر کوتاه نبود حال آن که بسیاری از شعرهای کتابشان هم در نتیجه ی ویرایش شعرهای بلند به این حجم از کلمات رسیده بود. اصولا خانم اسلامی – شبیه آقای بروسان - اهمیت چندانی برای فرم شعر قائل نبود. کوتاهی و بلندی شعر برایشان اهمیتی نداشت-که البته این امر، پسندیده هم هست- و حتی در تلاش های ادبی اخیر خود برای نوشتن شعرهای بلندتر کوشش می کرد. یک نکته ی مهم هم در جدا شدن رفته رفته ی شعر الهام اسلامی از سیطره ی تاثیر شعر بروسان بود تا جایی که در شعرهای جدید منتشر نشده ی ایشان یک گرایش پررنگ به محاوره نویسی تحت تاثیر ترجمه های نسل بیت و از آن مهم تر شعر گفتار و پساگفتار، دیده می شد.

13 رضا بروسان رفت. قبل از نوشتن این متن، عصاره ی سومای او را ورق می زدم. کتابی که بعد از چاپ، یکی از نخستین نسخه ها یا شاید نخستین نسخه ی آن را به من هدیه کرده بود و در صفحه ی اولش نوشته بود: «برای مصطفی جان توفیقی. به امید روزهای بزرگتر. برادر تو بروسان.» کلمه ی «برادر» دلم را لرزاند. رضا برادر من بود. رسالت منتقد در برابر نوشته های برادرش بزرگتر است. این ها را می نویسم تا رضا بت نشود، تابو نشود، پهلوان پنبه ی قصه ها نشود. رضا خودش بود، خوب یا بد، خودش بود. ادبیات رضا-ادبیاتی که آن را جدی ندانسته ام و نمی دانم- ادبیاتی تاثیرگزار بود. تاثیرگزاری نه به معنی خوب بودن و نه به معنی جدیت.ادبیات رضا، یک نشانه از نشانه  های شعر امروز بود. نشانه ای از نشانه های شعر  بیمار و رو به مرگ فارسی؛ شعری که باید پرستاری و درمانش کرد. امیدوارم او و خانواده اش پس از مرگ، هر کجا که هستند در کنار هم باشند چون مطمئنم که  خواست قلبی آن ها همین بوده است.

 برای رضا جان بروسان. به امید روزهای بزرگ تر. برادر تو مصطفی.

+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 12:15 نويسنده مصطفي توفيقي

همان طور که قول داده بودم، از این به بعد کمی بیش تر از «متن» و «حاشیه در متن» ادبیات امروز برایتان می نویسم. این جمعه، به بازخوانی نامه ی سرگشاده ی آقای یغما گلرویی به آقای مهدی موسوی می پردازم، به سراغ «متن نامه» می روم و آن را نقد می کنم. فکر می کنم هم آقای گلرویی و هم آقای موسوی، شایستگی  و تاثیرگزاری مناسبی در ادبیّات دارند تا به این«متن» اهمّیّت بدهیم.

از طرف دیگر، این خوانش، پاسخی است به انتظار دوستانی که در روزهای اخیر مرتباً در مورد این نامه و دیدگاه من نسبت به آن پرسش کرده اند.

همچنین: در حین خوانش متن این «نامه» به برخی از پرسش های نظری در مورد غزل پست مدرن پاسخ داده ام؛ پرسش هایی که هم در کارگاه و هم در فرصت هایی دیگر، بارها از من پرسیده شده. امیدوارم این نوشته، برای مسیر گفتمانی موج ادبی غزل پست مدرن و به طور کلی شعر معاصر، راه تازه ای بگشاید.

 ضمناً با احترام به هر دوی این بزرگواران، جناب گلرویی و جناب موسوی، جهت طولانی نشدن نوشته و هم سهل تر شدن مطالعه، برخی جاها بدون استفاده از عنوان «آقا» صرفاًً نام و یا نام خانوادگی شان را ذکر می کنم.

متن نامه ی آقای گلرویی را در ادامه ی مطلب قرار داده ام.

 
 ای نامه که می روی به کجا؟

9 فروردین 1391. یغما گلرویی نامه ای سرگشاده در وبلاگ شخصی خود منتشر کرد خطاب به مهدی موسوی با عنوان«غزل پست‌مُدرن بودن، یا نبودن... مسئله این است» تا با ذکر این مطلب که «چون من را کمی گیج کرده این عنوان [غزل پست مدرن] و آثاری که خود را زیر مجموعه‌ی آن می‌دانند.» به توضیحاتی در مورد این مطلب بپردازد.

پیش از خواندن متن، زبان گاه برّنده ی یغما و حسّاسیّت نسبی او در تولید «متن»هایش من را امیدوار می کرد تا با نوشته ای رو به رو باشم که با انتقاد دقیق از موج غزل پست مدرن، خطاهای آن را گوشزد و دقایق آن را تشویق کند. خوشحال بودم از این که بالاخره یک نفر پیدا شده است که بدون ترس از «به رسمیّت شناختن حرکت های ادبی»، ضمن رسمیت دادن به این حرکت ها، به نقد منصفانه ی آن ها نشسته تا به جای به به و چه چه گفتن های طبق معمول و «نه و نوچ کردن»های معمول تر(!) اشتباهات آن را یادآوری کند.

ابتدا به برّرسی اطلاعات متن پرداختم. واقعیّت خوشحال کننده نبود. حجم مهمّی از متن(حدود نيمي از متن) مجموعه ای است از چیزهایی که جز «متلک پرانی» به این و آن، هیچ مفهوم برازنده ای را با خود به همراه ندارد(در متن نامه، این بخش ها را با رنگ آبی مشخص کرده ام). بخش های دیگری از نامه عملاً مستقیم و یا غیر مستقیم وهن و ناسزا محسوب می شوند مگر این که آقای گلرویی برداشتی تازه از «ناسزا» ارائه داده باشند و شخصاً حاضر باشند این عناوین را در هر شرایطی به خود ایشان نسبت دهند(در متن نامه، این بخش ها را با رنگ قرمز مشخص کرده ام). فکر می کنم، پرداختن یک منتقد به چنین نوشته هایی، چندان به جا نباشد، چرا که نقد اخلاقی(حتّی در همین حد که در این جا مطرح شد) نیازمند درک متقابل از مفاهیم اخلاقی یا حدّاقل توضیح آن هاست که علیرغم اهمّیّت پرداختن به آن ها خاصّه در مورد این نامه، فرصتی دیگر می خواهد؛ ضمن این که در حال حاضر معتقدم در نهایت، این نگرش اخلاقی مخاطبین است که در مورد اخلاق متن قضاوت خواهد کرد و وظیفه ی تئوریسین و منتقد ادبی بیش از نقد اخلاقی یک متن خاص، پرداختن به مقوله ی «اخلاق متن» است.

 با این فرض ها، ضمن کنار گذاشتن بخش های مشخص شده در متن نامه با رنگ های آبی و قرمز، به مطالعه ی بقیه ی متن می پردازیم. در این زمینه، ضمن تقسیم بندی اشتباهات کلامی که تقریباّ تا «تمام متن» را شامل می شود(به استثناء برخی مثال ها و نقل قول ها)، به انواع این خطاها در متن نامه ی گلرویی می پردازیم:

 

الف. عدم استدلال:

به طور کلّی، عموم گزاره های مطرح شده در این متن، از سوی نویسنده «قطعی» تلقی شده، نویسنده خود را در آن ها صاحب نظر دانسته و بدون کوچکترین استدلالی به طرح آن ها پرداخته است. بعضی از این «ادّعا»ها(فرضیه ها) به ترتیب حضور در متن عبارتند از:

* ادّعا شده است شاعران عضو موج غزل پست مدرن، «استعدادهایی‌ هستند که به قدر پتانسیل خود نمی‌بالند»؛ باید مشخص شود منظور از این استعدادها دقیقاً چه کسانی هستند و این عدم بالندگی با کدام معیار حرفه ای تعیین شده است. فکر می کنم، این امر بسیار نسبی است و در این نسبی بودن هم عوامل متعدّدی دخیل اند که باید به دقّت برّرسی شود.

 

* نوشته اند: «شعر و ترانه را کاری انفرادی می‌دانم»؛ نظر شخصی آقای گلرویی، چیزی را اثبات نمی کند. به نظر من، هم تولید و هم عرضه ی اثر هنری دارای وجوه متنوّع انفرادی و گروهی است.

 

* در مورد «هوشنگ ایرانی» نوشته اند «خود او هم تنها ارزشِ تاریخی داشت و سال پنجاه و دو درگذشته بود و اگر می‌ماند هم گمان نکنم با شعرهایش راه به دِهی می‌بُرد.»؛

نخست این که- این ارزشمندی تاریخ در چارچوب «تاریخ ادبیّات» تعریف می شود و بنابراین چیزی جدا از «ادبیّات» نیست.

دوم  این که- چه طور می توان در مورد آن چه نبوده است قضاوت کرد؛ خاصه وقتی می دانیم بسیاری از شاعران و نویسندگان مطرح در سنین کهن سالی ادبیّات خود را تثبیت کرده اند. نیز تاثیر کم و بیش هوشنگ ایرانی بر ادبیّات پس از خود قابل انکار نیست.

 

* در مورد جامعه ی ایرانی، ضمن ذکر عنوان «جامعه ی عقب مانده ی ما» در جایی از متن، ادعا کرده اند که جامعه ی ایرانی، «جامعه‌ای است که همه چیزش با آیین تعریف می‌شود»؛ باید مشخّص کنند منظورشان از «آیین» چیست؛ اگر منظور «دین و مذهب» است که این ادّعایی بسیار سطحی است؛ دین و مذهب تنها یکی از مولفه های فرهنگی جامعه ی ایرانی به شمار می رود و به نظرم مهم ترین مولفه نیز نیست. اگر هم منظورشان، «فرهنگ» است که «فرهنگ» یکی از عناصر برآمده از اجتماع است. هر جامعه ای صاحب فرهنگ است و همه چیز جامعه ی ایرانی هم با دین و مذهب تعریف نمی شود بلکه مولفه های گسترده تری در آن دخالت دارند.

 

* ادّعا شده «مگر می‌توان انکار کرد که تو و فاطمه اختصاریِ عزیز فی‌نفسه شاعرید؟» ضمن این که یک تاویل از این عبارت در چنین متنی، می تواند گونه ای تهدید شخصی تلقی شود، اصطلاح «فی نفسه شاعر بودن» باید توضیح داده شود؛ به نظر من «فی نفسه شاعر بودن» حتّی اگر به صورت لغوی هم تعبیر شود، یک مزیّت هنری محسوب نمی شود و تنها یک ویژگی شخصی است.

 

*ادعا شده «به باورِ من جنبشی که غزل پست‌مُدرن صدا می‌زنندش اگر نجنبد و خط و خطوطش را با شعرِ دولتی روشن نکند، اگر به این کژومژی در رفتار ادامه دهد، اگر به تغییرِ نام و بازساختِ خود دست نزند و در دایره‌ی رختِ خواب خلاصه شود و به ارائه‌ی تصویر آدمِ زخم‌دار لگدخورده‌ی معشوق از خودش ادامه بدهد از مدار شعرِ متعهد بیرون می‌رود.» این نوشته ضمن ارائه ی پیشنهادهایی غیر مستدل به موج غزل پست مدرن، دو صفت نچسب نیز به این موج نسبت می دهد: «جنبش» و «متعهّد»؛ حال آن که تاکنون هیچ کس ادعایی مبنی بر جنبش بودن و یا ظمتعهد بودن این موج ادبی، مطرح نکرده است و بعید به نظر می رسد در آینده نیز چنین ادّعاهایی مطرح شود.

 

* دیگر این که گلرویی در حالی «روشنفکری مذهبی» را «عبارتی بی معنی» توصیف کرده است که این روش فکری، خوب یا بد، صاحب گفتمان است و حتّی با حضور تئوریسین های مطرحی چون دکتر سروش، صاحب گفتمان فراملّی می باشد.

 

ب. استدلال های نادرست:

یغما گلرویی در جاهایی از متن هم به استدلال روی آورده است، مهم ترین این تلاش ها، کوشش ایشان برای پیدا کردن مفهوم و روابط مفهومی «غزل پست مدرن» است، او اذعان دارد « کل این عبارت را متناقض می‌بینم.» و توضیح می دهد «غزل با آن چهارچوب کلاسیک و دست و پاگیر و آن هم پُست‌مُدرن که چه بشود؟ یعنی اگر قرار بر مُدرنیت و فرامُدرنیت است دیگر چه لزومی به زندانی شدن در سلولِ غزل و تازه این فرامدرنیت، بعد از کدام مدرنیت اتفاق افتاده؟» سپس با توضیح دادن عناوین غزل، پست مدرن، مدرن، مرگ مولف و ... به نقد عنوان و روش غزل پست مدرن می پردازد، توضیحاتی که بخش مهمی از متن را پر می کند و در نهایت به همان جایی می رسد که خود به نقد آن نشسته است؛ «ترجمه‌ی دلبخواهِ بعضی عبارات کار را به این‌جا کشانده. عباراتی مثلِ مُدرن، فرا مُدرن، مرگِ مؤلف و...» خاصّه این که مرور نوشته ی گلرویی نشان می دهد که اطّلاع درستی از ساخت تاریخی غزل پست مدرن ندارد و از همین روست که گلایه می کند: «حتا اگر بتوانیم غزل را با سریش و زورکی به پست‌مُدرن بچسبانیم هم باید برایت بنویسم که من پست‌مُدرنیتی در بسیاری از آثاری که نامِ غزلِ پست‌مُدرن بر خود دارند ندیده‌ام.» و ایراد می گیرد که « قالبِ اغلبِ شعرها - نه همه - مثنوی‌ست و دخلی به غزل ندارد.»

 

در پاسخ به نقدهای آقای گلرویی در این باره باید گفت در مورد اصطلاح «غزل پست مدرن» و ربط آن به رفتارهای ادبی این موج، شاعران این روش، خود بارها توضیح داده اند. این توضیحات به نظر من نیز علمی و قانع کننده نیست امّا مگر تمام دریافت های ما از متن(در این جا، موج ادبی) باید به گفته ها و نوشته های آن متن خلاصه شود؟

مهدی موسوی خود قبلاً در مورد این اصطلاح بارها توضیح داده اند و به نظرم خودشان هم می دانند که تکرار این سوال ها از کجا ناشی می شود.

 ایشان در مورد اصطلاح «غزل پست مدرن» نظریاتی ارائه کرده اند که در جدی ترین موارد با یکدیگر در تعارض است؛ گفتمان نظری موسوی طی سال های گذشته، علیرغم نمایش و تظاهرات نسبتاً یکسان آن، از یک تطور طبیعی برخوردار بوده است، تطوری که از تاکید بر روی «هم غزل بودن و هم پست مدرن بودن» از طریق گفتمان «غزل و نه پست مدرن، بلکه بیان تفکر پست مدرن با ابزار مدرن» به گفتمان جدید «نه غزل و نه پست مدرن» رسیده است؛ گفتمانی که احتمالاً به اعلام رسمی آن نزدیک شده ایم. به هر حال به نظر می رسد که علیرغم تغییر اساسی در گفتمان ادبی غزل پست مدرن، آقای موسوی در رساندن پیام این تغییر گفتمان به نزدیک ترین همراهان خود نیز ناموفّق بوده است. در این گفتمان جدیدِ غزل پست مدرن است، که علیرغم توضیح ادّعاهای نظری قبلی این موج، هیچ پافشاری بر روی این ادعاها صورت نمی گیرد.

 

در گفتمان های قبلی غزل پست مدرن، این اصطلاح به این ترتیب توضیح داده می شد که «غزل، نماینده ی قالب های کلاسیک و مجاز جزء از کل همه ی این قالب هاست» و پست مدرن بودن نیز «بیان وضعیت پست مدرن در قالبی کلاسیک» است(در گفتمان دوم موج، قالب کلاسیک جای خود را به ابزار مدرن می دهد)، به این ترتیب غزل پست مدرن تلویحاً ترکیبی از یک روش، یک ذهنیت و یک وضعیت متفاوت به شمار می آمد؛ در گفتمان جدید، غزل پست مدرن، بیش از هر چیز، یک موج مستقل تعریف می شود، موجی که فرم های خودش را می سازد و به شیوه ی خاص خودش عمل می کند. حالا ممکن است شاعران این موج، روزی تصمیم بگیرند(که به نظرم روزی این طور خواهد شد) اشعار خود را در قالب های غیر کلاسیک اجرا کنند. به نظرم باز هم می توان این شعرها را «غزل پست مدرن» دانست. همان طور که در کتاب های شاعران این موج شعرهای به ظاهر کلاسیکی دیده می شود که به هیچ وجه کلاسیک نیستند.

حال، با این فرض جدید، چرا باید اصرار داشت که غزل بودن و یا پست مدرن بودن «غزل پست مدرن» توضیح داده شود؟

 

به نظرم این جا فقط یک سوال، بی پاسخ می ماند: چرا علیرغم جدا شدن گفتمان غزل پست مدرن از گفتمان کلاسیسیسم و گفتمان پست مدرنیسم، این موج، اصرار بر استفاده از این عنوان دارد. دلیل واضح است: اسم ها بخشی از شخصیت متون، بخشی از شخصیت حرکت های ادبی اند.

 

فکر می کنم اصطلاح غزل پست مدرن بر اساس دو نیاز پیشنهاد شده است:

اول- این که واقعاً مهدی موسوی در ابتدا به دنبال ایجاد گفتمان نبوده است(به نظرم موسوی اصولاً در ایجاد گفتمان و پرورش آن ناموفّق است)، احتمالاً ضعف ها و بن بست های نظری این موج را پیش بینی نمی کرده است و مثل عموم متولیان حرکت های ادبی، از آینده ی نظری و کارکردی غزل پست مدرن، پیش بینی درستی نداشته است. فکر می کنم، یک دلیل وضع این اصطلاح، ناپختگی فلسفی موسوی در آن سن و سال بوده است.

دوم- این اصطلاح دارای گونه ای از ترکیب بندی است که همواره ظرفیت زیادی برای رفتارهای پوپولیستی و ژورنالیستی فراهم می کند. مهدی موسوی می تواند کنش و واکنش ها نسبت به آن را کنترل کند و با «بی اطلاع» نشان دادن منتقدانش، آن ها را پشت سر موج نگه دارد. همچنین اصطلاحی است که با جهت و بی جهت حساسیت ها بر می انگیزد.

در مجموع فکر می کنم، اوّلین گام برای نقد سازنده ی این موج ادبی، این است که نام آن را به کلّی کنار بگذاریم تا واقعیّت آن  را بهتر بشناسیم و تحلیل کنیم.

 

به این ترتیب، فکر می کنم با من هم نظر باشید که یغما گلرویی ذهن و متن خود را مشغول عناوین و اصطلاحاتی کرده است که هیچ ارتباطی به گفتمان فعلی غزل پست مدرن ندارد تا به این ترتیب محتوا و روش واقعی غزل پست مدرن، همچنان «بدون منتقد» به راه خود ادامه دهد.

 

برخی دیگر از استدلال های نادرست ایشان در متن از این قرار است:

* «پست‌مُدرن واقعی هیچ چیز را به صرف این که گذشته و سنت آن را پذیرفته مورد قبول نمی‌داند، بل‌که نگاهِ انتقادی به سنت را جای سنت‌باوری می‌گذارد. » در هیچ کتاب و سند علمی، چنین برداشتی از پست مدرنیسم پیدا نمی شود. اصلاً پست مدرنیسم یک وضعیت است و تحمیل روش به وضعیت، آن را از وضعی بودن خارج نمی کند. پست مدرنیسم، چیزی را تجویز نمی کند چون ابژه در آن، خود، سوژه است.

 

* گلرویی در بخش هایی از نامه اش جدی تر به استدلال می پردازد: «نهادهای دیگرِ قدرت همیشه از جنبش پست‌مُدرن حمایت کرده‌اند.» و ادامه می دهد:«دو مؤلفه‌ی پست‌مُدرن‌ها همیشه در خدمتِ حکومت‌های سرکوبگر بوده: خِرَدستیزی و بازگشت به گذشته. یعنی این حرکت همواره آب به آسیاب حکومت‌های مرتجع ریخته.» در این جا، ایشان با فراهم آوردن مجموعه ای از قضایای به ظاهر منطقی و واقعاً ناصحیح، دقیقاً به «سفسطه» پرداخته و زمینه را برای آغاز اهانت ها، فراهم آورده است. با این فرض که غزل پست مدرن ربطی هم به پست مدرنیسم داشته باشد:

اوّل این که- باید توضیح دهند «نهادهای دیگرِ قدرت همیشه از جنبش پست‌مُدرن حمایت کرده‌اند.» به چه معنی است؟ کدام نهادها و در چه تاریخ و جغرافیایی حامی «پست مدرنیسم» بوده اند و چه اشکالی از پست مدرنیسم؟ و حتّی به فرض برخی حمایت های توتالیتریستی از پست مدرنیسم در برخی مقاطع، باز هم نمی توان چنین ادّعایی را به راحتی پذیرفت.

دوم- گزاره ی حکیمانه ای(!) چون «دو مؤلفه‌ی پست‌مُدرن‌ها همیشه در خدمتِ حکومت‌های سرکوبگر بوده: خِرَدستیزی و بازگشت به گذشته.» حتماً نیازمند تبیین دقیق است. این عبارت بیش از آن که علمی و فلسفی باشد، عبارتی انقلابی و سلحشورانه است. کدام خرد ستیزی؟ آیا غیر از این است که پست مدرنیزم زاده ی پوزیتیویسم ناشی از اعتراض به خردگرایی نازیستی و استالینستی است و نيز پاسخي به خردگرايي ويرانگر مدرنيسم؟ آیا «ضدّ خردی» که در برابر خرد و دانشی که جهان را در آتش جنگ و فساد نابود کرد، قیام می کند، آیا این ضد خرد، خود عین خردورزی نیست؟ و کدام بازگشت به گذشته؟ کجای تفکر و روش پست مدرنیسم، در کدام متن علمی درست در مورد پست مدرنیسم، حرفی از «بازگشت به گذشته» زده شده است؟

 

* گلرویی نوشته است: «وقتی بعد از جلسه و در محفلی خصوصی از دوستانت پرسیدم که آیا به آن‌چه در آن‌جا خواندند اعتقاد دارند یا نه، جوابِ منفی شنیدم» و بعد سخن از صحبت خصوصی برخی از شاعران غزل پست مدرن به میان می آورند: «ما به عنوانِ شاعرِ غزلِ پست‌مُدرن که به مرگِ مولف معتقدیم، حق داریم دوربینمان را دست هر کسی بدهیم و در قالب هر کسی فرو برویم و از زبان او شعر بنویسیم». متاسفانه برای این صحبت ها هیچ سندی ارائه نشده است و حتّی اگر شاعران غزل پست مدرن هم گفتن این حرف ها را تایید کنند چیزی از ضدّ اخلاق بودن این متن کم نمی کند. از یک طرف، صحبت های خصوصی یک گروه دوستانه نمی تواند مانیفست و یا روش یک حرکت ادبی محسوب شود، از طرف دیگر فکر نمی کنم انتشار عمومی آن چه در حریم خصوصی یک گروه گفته می شود، پسندیده باشد. چه طور می شود به صحت گفته های کسی اعتماد کرد که به اعتماد دوستانش آسیب می رساند. این صرفاً یک بحث عاطفی یا اخلاقی نیست، یکی از روش های علمی اعتماد به متن است. در «حدیث شناسیِ» همین دین و مذهبی که یغما گلرویی آن را بی خود و بی اساس فرض کرده است(دین اسلام)، کافی است بد اخلاقی یکی از سلسله ی راویان حدیث مشخص شود، تا آن حدیث به کلی کنار گذاشته شود. اصولاً به گفتمانی که از «فال گوش ایستادن» برآمده باشد نمی توان اعتماد کرد که در غیر این صورت، می بایست مانیفست اخلاقی مان را روزنامه ی کیهان و معلم اخلاقمان را حسین شریعتمداری قرار می دادیم.

 

* پس از این ها نوشته اند «من باور ندارم که معنی مرگِ مؤلف، سرسپرده‌گیِ مؤلف باشد و هم‌رنگ شدنش.»؛ باور شخصی آقای گلرویی دردی از جامعه ی ادبی دوا نمی کند. بعید می دانم عموم شاعران غزل پست مدرن، برداشت درستی از مرگ مولف داشته باشند(این نظریه عموماً در ایران درست خوانده نشده است) ، اما کاش آقای گلرویی هم برداشت خودشان از این «نظریه» را ارائه می دادند، تا به نقد آن و تطبیق آن با مصادر علمی بنشینیم.

 

* با طرح این فرض که «بخواهیم و نخواهیم کشورِ ما به شکلی پست‌مدرنانه اداره می‌شود» استدلال کرده اند «در چنین فضایی اگر پست‌مُدرن باشی – آن هم با این تلقیِ و ترجمه‌ی معیوبی که مخاطب و حتی کارورزانش از این عبارت دارند – خود به خود زیر مجموعه‌ی حاکمیت به حساب خواهی آمد»؛ این فرض و استدلالِ پیامدش، ضمن بی ارتباطی به گفتمان غزل پست مدرن، در مورد پست مدرنیسم نیز تحلیلی سطحی و عوامانه به شمار می آید. تحلیلی ژورنالیستی شبیه «سکولاریسم نقابدار محمّد قوچانی» که استدلال می کرد «دولت احمدی نژاد، سکولار است» با این تفاوت که آقای قوچانی صفحات زیادی را به توضیح نظریه ی خود پرداختند و آقای گلرویی حوصله ی توضیح دادن نظر خود را ندارند. هم با آن نظر و هم با این نظر مخالفم. این که هرگونه آشفتگی و بی سر و سامانی را «پست مدرنیسم» بنامیم، مغالطه است.


 ج. تناقض در متن:

فارغ از موارد گفته شده، در مواردی نیز تناقض های آشکاری در نوشته ی گلرویی به چشم می خورد؛ برای نمونه:

* از یک طرف می نویسند « اصلن جریان زمانی جریان می‌شود که بی‌صاحب و ماحصلِ پوست انداختنی جمعی باشد» و به این ترتیب غزل پست مدرن را از گروه جریان های ادبی بیرون می داند اما در جاهایی از آن با عنوان جریان ادبی یاد می کنند: «به باورِ من جنبشی که غزل پست‌مُدرن صدا می‌زنندش...» یا «...خلاصه‌ای از نگرانی‌هایم بود در بابِ جریانِ غزل پست‌مُدرن» و...

 

* پست مدرنیسم را به اشتباه «بعد از مدرنیسم» تعبیر می کنند و در ردّ پست مدرنیسم، مثالی پست مدرن می آورند(!): «این فرامدرنیت، بعد از کدام مدرنیت اتفاق افتاده؟ آن هم برای مخاطبی که همچنان برای تلویزیون جدیدِ خانه‌اش تخم مرغ می‌شکند و ماشینش را بیمه‌ی ابوالفضل می‌کند و ...»

 

* مهدی موسوی و شاعران غزل پست مدرن را به خاطر شعرخوانی در یک شب شعر آیینی، به سخت ترین شکل شماتت می کنند و حتی به هتاکی علیه آن ها می پردازند اما در نکوهش محمد سعید میرزایی که سابقه ی انتشار انواع کتب مذهبی، دریافت انواع جوایز سیاسی و حتّی کاندیداتوری مجلس از طیف اصولگرا و مذهبی را دارند تنها به این کنایه بسنده می کنند: «درکتابی با عنوان درها برای بسته شدن آفریده شد غزلی متفاوت‌ را معرفی کرده بود اما بعدها از غزل و قافیه دورافتاد و بیشتر به بیت پرداخت و پرداختن به بیت را ضامنِ تأمینِ معاش کرد»

 

* می نویسند «خیلی‌ها در همان دوران به غزل پست‌مُدرن پیوستند، از گُردانِ سرگردانِ شاگردانِ حسین منزوی بگیر، تا شاعران در آمده از حوزه هنری...» و این ها را در مورد زمانی می نویسند که هنوز اصطلاح غزل پست مدرن وضع نشده است.

* با نوشتن این که «حوزه‌ای که شاعرانش در دهه‌ی شصت فرمان به سوزاندن، یا تغییر نام شاه‌نامه می‌دادند و بعدها سفیر فرهنگی و استخدام شوراهای ممیزی شدند و ادبیاتِ متعهد را بیش از پیش به چهار میخ کشیدند...»؛ شاهنامه را نمونه ی ادبیّات متعهّد معرفی می کند در حالی که شاملوی بزرگ(به تلفظ خود ایشان!) در مورد شاهنامه، به انحراف و دروغ پردازی و ضد روشنگر بودن این متن، معتقد بوده اند و من نیز قبلاً در سخنرانی هام در دانشگاه فردوسی و دانشگاه آزاد مشهد و هم در کتاب «شش مقاله» به دفعات ثابت کرده ام که شاهنامه یک اثر ضدّ اندیشه و گاه ضدّ اخلاق است.

 

*اخلاق را نسبی و «خود محور» تبیین می کنند. نمونه اش، موارد پیش گفته شده، یا این که شرکت در جلسه ی شعر آیینی را سرزنش می کنند اما در مورد «خود ویرانی» و «مثلا مواد کشیدن» برخی، اعتقاد دارند که «نوش جانشان». تا جایی که من می دانم مهدی موسوی همیشه مخالف پر و پاقرص افیون بوده اند و حالا این مساله پیش می آید که ما با کدام تعبیر از اخلاق مواجهیم و باید کدام برداشت اخلاقی را بپذیریم؟

 

*در شرح ماجرای شعرخوانی شاعران در خانه ی ترانه، نوشته اند «ولی به محض ورود و با دیدنِ تیتر جلسه که از آن بی‌خبر بودم، به جای نشستن بر صندلی‌های گرم و نرم سالن - از هراسِ در صفِ شرکت‌کننده‌گان بُرخوردن - دو ساعتی را در سرما و در انتظار اتمام مراسم که دردا گروهِ آمده از صدا و سیما به شکلِ دو دوربینه در حال فیلم‌‌برداری‌اش بودند، دور و بر فرهنگ‌سرا قدم زدم و یک پاکت سیگار و کمی ناسزا خرج این انتظار شد.» و مشخص نکرده اند چه طور بدون شنیدن شعرها به نقد بلکه هتّاکی نسبت به آن ها پرداخته اند. آیا اخلاقی و حرفه ای است که بدون خواندن و شنیدن متن و به صرف «دیدن تیتر جلسه»، آن را چنین به چالش بکشیم.

 

* چه طوربا آن که غزل پست مدرن را نمی شناسند و عنوان آن را به کلی بی اساس تلقی می کنند و آن را «ناهمگون و متناقض» معرفی می کنند، کارهای آقای حاج رستم بیگلو را تجربه‌ی عینیِ عنوانِ غزلِ پست‌مُدرن می‌دانند.

 

* در مورد مانیفست غزل پست مدرن ادعا می کنند «مانیفستِ این ماجرا نَشتی دارد و باعث می‌شود کارورزانش به بی‌راهه بروند.»  و بارها به نقد مانیفست غزل پست مدرن می پردازند، در حالی که این موج ادبی، اصولاً فاقد مانیفست است و شاعران اصلی آن نیز بر «بدون مانیفست بودن آن» تاکید دارند.

 

در آخر این که: به نظرم این حرف آقای گلرویی در نامه شان که « لابد ایراد از من است و ایدئولوژیک نگاه کردنم به همه چیز و همه کس» بیراه نیست؛ نه تنها پست مدرنیسم بلکه همان مدرنیسمی که ایشان به توضیح -نه چندان مناسب آن- پرداخته اند نیز، به خوانش غیر ایدئولوژیک متن دعوت می کند.

 

به نظرم، دوستی یغما گلرویی و مهدی موسوی برای ادبیّات اتفاق مبارکی بود و هست؛ مبارک تر، همکاری ایشان با شاهین نجفی. یغما گلرویی می توانست و می تواند با کمی خویشتنداری بیش تر، آن چه آموخته و تجربه کرده است را در اختیار شاعران غزل پست مدرن بگذارد و به این ترتیب به متین شدن هرچه بیش تر اشعار این موج کمک کند که این کمک نه به شخص یا گروه خاصی که تلاشی است برای بهبود ادبیات امروز ایران.

تلاش مهدی موسوی و شاعران غزل پست مدرن برای نزدیک شدن به شاعرانی چون یغما گلرویی، اگر با بزرگ منشی یغما و امثال او همراه شود، می تواند تاثیرات بلندمدت مطلوبی بر ادبیات ما داشته باشد.

از طرف دیگر، تنها کسانی مانند مهدی موسوی و یغما گلرویی هستند که می توانند فضای ترانه ی ایرانی خاصه ترانه برای رپ و امثال آن را تعدیل و تنظیم کنند.

 

کاش یغما گلرویی تلاش های مهدی موسوی را درک کند و کاش مهدی موسوی، از تلاش در مسیر این همکاری ها دست برندارد.

این نوشته، بخشی از دغدغه ی من بود برای ادبیات در هفته ای که گذشت...


ادامه مطلب

+ تاريخ جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 18:51 نويسنده مصطفي توفيقي